را از آن ولايت جدا كرد « 1 » . آدم دويست سال درين خاكدان دنيا « 2 » مىگفت : ملكا چكنم و چه حيلت سازم ، تا مگر عذر زلّت خود بيارم « 3 » ؟ خطاب آمد : يا آدم عجب آوردى معزول شدى ، عذر آر « 4 » بعنايت ما سودمند « 5 » شوى . آدم چون قصد معذرت كرد ، ملك تعالى « 6 » آن گناه از او « 7 » كفايت كرد « 8 » .
سيم « 9 » گفتيم : جبريل « 10 » به قوت بنازيد عاجز گشت . و آن چنان بود كى چون پادشاه عالم « 11 » خطاب كرد يا جبرئيل برو « 12 » و آن چهار شارستان « 13 » آل لوط را زير و زبر كن ، جبرئيل فرورفت و پر « 14 » خويش در زمين « 15 » برد و آن چهار شارستان « 16 » را برآورد و صد فرسنگ در صد فرسنگ ولايت ايشان را از فضاء تخم زمين بركند و بر طرف پر خويش نهاد ، و چندان به هوا برآورد « 17 » كى در آسمان دنيا آواز خروس و چهارپايان ايشان بشنيدند . جبرئيل چون آن صنعت بديد ، به قوت خويش « 18 » بنازيد .
گفت : اين منم كى صد فرسنگ درصد فرسنگ ولايت را از عالم سفلى بكندم و بعالم علوى برآوردم ؟ ملك تعالى قوت ازو بستد . جبرئيل خواست كى آن را برگرداند زير و زبر كند « 19 » . خطاب آمد كى يا جبرئيل « 20 » پر خويش از زير آن بركش « 21 » . جبرئيل پر خويش « 22 » با خود كشيد . پادشاه عالم بىواسطهء جبرئيل « 23 » چهار شارستان را در اوج هوا معلق بداشت بقدرت خويش ، چنانك آب از كوزهء ايشان نجنبيد . خطاب آمد كى يا جبرئيل ، چرا مى قوت خود بينى « 24 » ، قدرت من نبينى ؟ جبرئيل زبان به لاوه و زارى برگشاد « 25 » ، خطاب آمد يا جبرئيل ، در قوت
هامش
( 1 ) - از « تا او را از . . . » ندارد
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - از « تا مگر عذر . . . » ندارد
( 4 ) - آور
( 5 ) - « بعنايت ما سودمند » ندارد
( 6 ) - + بكرم
( 7 ) - + درگذرانيد
( 8 ) - « كفايت كرد » ندارد
( 9 ) - سوم
( 10 ) - + عليه السلم
( 11 ) - خداوند عالم جل جلاله
( 12 ) - « يا جبريل برو و » ندارد
( 13 ) - شهرستان
( 14 ) - + خود را در زير
( 15 ) - « خويش در زمين » ندارد
( 16 ) - شهرستان
( 17 ) - برد
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - « زير و زبر كند » ندارد
( 20 ) - « يا جبرئيل » ندارد
( 21 ) - بكش
( 22 ) - خود
( 23 ) - + چهار ساعت
( 24 ) - ديدى
( 25 ) - برگشود