بفروشد « 1 » . فردا كى قدرش بداند خواهد « 2 » كى بجان « 3 » بخرد ، خريدن نتواند « 4 » .
بيت
اى درّ بچنگ آمده در عمر دراز * آورده ترا ز قعر دريا بفراز
بر دست ترا نهاده غواص به ناز « 5 » * افتاده « 6 » ز دست و سوى دريا شده باز
« 7 » آوردهاند كى يكى « 8 » دعوى ارادت ذو النون « 9 » كرد ، و بسيار نعمت در راه « 10 » او هزينه « 11 » كرد . ذو النون بوى التفاتى « 12 » نكرد . « 13 » او ببعضى « 14 » مريدان « 15 » شكايت كرد كى « 16 » دويست دينار در راه ارادت اين شيخ « 17 » كردم ، بما چنان التفاتى نكرد كى به ديگران مىكند . ذو النون را خبر كردند . « 18 » او را بخواند و انگشترى « 19 » به دو داد ، گوهرى برو « 20 » نشانده ، و گفت : برو به بازار درودگران بر « 21 » و به فروش ، و بيع مكن تا بهاى آن مرا خبر نكنى « 22 » . مرد برفت و انگشترى عرض « 23 » كرد و بازآمد و گفت بده درم مىخواهند « 24 » . گفت : برو به بازار « 25 » جوهرشناسان . مرد چون « 26 » برفت و آنجا عرضه كرد ، به دويست دينار خواستند . شيخ « 27 » را خبر كرد ، گفت : به دويست دينار مىخواهند بدهم يا ندهم « 28 » ؟ ذو النون گفت او را كى تو ما را همچنان شناختى ، كى درودگران انگشترى شناخت « 29 » ، لاجرم از ما غيبت يافتى . و اين ديگران همچنين شناختند كى جوهرى انگشترى ، لاجرم بما قربت يافتند . اين دويست دينار برگير « 30 » و بجاى آن دويست دينار نه كى در « 31 » راه ما هزينه « 32 » كردى . آن را كى زر در
هامش
( 1 ) - بفروختند
( 2 ) - بدانند خواهند
( 3 ) - + بازخرند نتوانند
( 4 ) - « بخرد خريدن نتواند » ندارد
( 5 ) - غواص ترا نهاده بر كف با ناز
( 6 ) - افگنده
( 7 ) - + حكايت
( 8 ) - يكى از مريدان كه
( 9 ) - + مصرى
( 10 ) - + ارادت
( 11 ) - صرف
( 12 ) - ذو النون به دو التفات
( 13 ) - + پس
( 14 ) - + از
( 15 ) - + او
( 16 ) - گفت
( 17 ) - + بذل
( 18 ) - + ذو النون
( 19 ) - انگشترينى
( 20 ) - به دو
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - كنى
( 23 ) - عرضه
( 24 ) - بده درهم مىخرند
( 25 ) - + جوهريان عرضه كن
( 26 ) - از « جوهرشناسان . . . » ندارد
( 27 ) - بيامد ذو النون
( 28 ) - از « گفت به دويست . . . » ندارد
( 29 ) - شناختند
( 30 ) - بردار
( 31 ) - + ارادت و
( 32 ) - صرف