اى كسى كى در بيع دين حق به بازار « 1 » دنيا مىشتابى ، « 2 » بنگر تا به بهاء آن نيكوتر از آن چه يا بى . اى كسى كى « 3 » يوسف را بجوى زر فروختهاى ، روزى « 4 » باشد « 5 » كش بجان و دل خريدارى كنى و نيابى « 6 » . اى كسى كى « 7 » دين را « 8 » براى جوى « 9 » فروختهاى ، روزى باشد كى « 10 » بجان و دل خريدارى كنى نتوانى « 11 » .
آوردهاند كه چون برادران در پيش تخت يوسف بايستادند « 12 » و گفتند : « يا ايها العزيز مسنا « 13 » . » يوسف « 14 » گفت : خاموش باشيد ، اگر من عزيز بودمى « 15 » مرا بجوى زر نفروختندى « 16 » .
فردا عاصيان در موقف عرض آواز برآرند « 17 » و گويند : يا عزيز يا كريم « 18 » .
پادشاه عالم گويد : خاموش باشيد ، اگر من عزيز و كريم « 19 » بودمى نزد شما « 20 » ، مرا به دنياء ذليل نفروختندى . « 21 » هرك قدر رايگان بدست آمده نداند ، غيرت حق رايگان از دست او بستاند . ابليس قدر قربت رايگان ندانست ، لاجرم « 22 » ازو بستدند « 23 » ، و بازيافتن نتوانست . آدم قدر « 24 » بهشت رايگان « 25 » ندانست ، لاجرم ازو « 26 » بستدند ، و باز آوردن « 27 » نتوانست « 28 » . برادران يوسف قدر يوسف « 29 » ندانستند ، لاجرم بجوى زرش بفروختند ، و باز خريدن نتوانستند . بنده « 30 » قدر معرفت رايگان نداند « 31 » ، ببهاء اندك به بازار « 32 » دنياش
هامش
( 1 ) - + عرض
( 2 ) - + نخست نيك
( 3 ) - « اى كسى كه » ندارد
( 4 ) - روز
( 5 ) - + كه اسيروار در پيش تخت دولت او زارى كنى
( 6 ) - از « كش بجان و دل . . . » ندارد
( 7 ) - « اى كسى كه » ندارد
( 8 ) - + به دنيا
( 9 ) - « را براى جوى » ندارد
( 10 ) - + در عرضگاه لمن الملك خواهش و زارى كنى
( 11 ) - از « بجان و دل خريدارى . . . » ندارد
( 12 ) - ايستاده بودند
( 13 ) - + و اهلنا الضر
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - + بر شما مرا ببهاء ذليل نفروخته بوديت
( 16 ) - از « مرا بجوى . . . » ندارد
( 17 ) - بردارند
( 18 ) - + ندا آيد كه
( 19 ) - بر شما عزيز
( 20 ) - « نزد شما » ندارد
( 21 ) - + لطيفه
( 22 ) - + از دست بداد و ديگرباره
( 23 ) - « ازو بستدند » ندارد
( 24 ) - + قربت
( 25 ) - رايگانى يافته
( 26 ) - + بيفتاد باز رفتن
( 27 ) - « بستدند و باز آوردن » ندارد
( 28 ) - + داود قدر نعمت رايگانى يافته ندانست لاجرم ازو بشد باز آوردن نتوانست
( 29 ) - برادر
( 30 ) - + مؤمن
( 31 ) - رايگانى يافته ندانست
( 32 ) - + عرض