تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
روشنائى بيند . پس او را پى آن روشنائى نبايد گرفتن كه آن روشنائى نوريست از آسمان بر سر چشمهء زندگانى ، اگر راه برد و بدان چشمه غسل بر آورد « 1 » از زخم تيغ بلارك ايمن گشت . شعر « 2 »
بتيغ عشق شو كشته كه تا عمر ابد يا بى * كه از شمشير بو يحيى نشان ندهد كسى احيا
هر كه بدان چشمه غسل كند هرگز محتلم نشود . هر كه معنى حقيقت يافت بدان چشمه رسيد « 3 » . چون از چشمه برآمد استعداد يافت ، چون روغن بلسان كه اگر كف برابر آفتاب بدارى و قطره‌اى از آن روغن بر كف چكانى از پشت دست بدر آيد . اگر خضر شوى از كوه قاف آسان توانى گذشتن . ( 15 ) چون با آن دوست عزيز اين ماجرا بگفتم آن دوست گفت تو آن « 4 » بازى كه در دامى و صيد مىكنى ، اينك مرا بر فتراك بند كه صيدى بد نيستم .
من آن بازم كه صيّادان عالم « 5 » * همه وقتى به من محتاج باشند
هامش
( 1 ) بر آورد : بر آردT( 2 ) شعر : بيتM( 3 ) رسيد : رسدT( 4 ) تو آن : توانىT( 5 ) عالم : افلاك