از بهر علّتى باشد ، پس ممكن الوجود باشد و واجب الوجود نتواند بود « 1 » . [ و اگر اقتضاى آن نكند كه درين يكى باشد ، پس وجوب وجود درين يكى از بهر عين وجوب وجود نيست ، پس از بهر علّتى باشد ، پس ممكن الوجود بود و واجب نباشد ] « 2 » ، و سخن ما در واجب الوجود است . اگر كسى گويد كه مسلّمست كه واجب الوجود « 3 » اگر باشد يكى باشد و لكن چرا گفتى كه واجب الوجودى « 4 » هست ؟ جواب گوئيم :
چون مسلّم شد كه يكى باشد ، و اجسام و انواع و اعراض « 5 » يكى نيستند بلكه بسيارند ، پس واجب الوجود نباشند ، پس ممكن الوجود « 6 » باشند ، و ممكن را مرجّحى بايد و نهايت جمله علل « 7 » بواجب الوجودست .
( 41 ) طريقى « 8 » ديگر آنست كه اجسام مركّباند از هيولى و صورت و محتاجاند بمخصّصات ، پس واجب الوجود نباشند « 9 » ، و مخصّصاترا از صفات صورتها وجود در اجسامست ، هم واجب الوجود نباشند . و نشايد كه دو چيز علّت يكديگر باشند ، كه هر يكى پيش از ديگرى باشد ، و پيش از خويش باشد و علّت خويش را بكند « 10 » تا او كرده شود « 11 » و اين محالست . پس چون « 12 » اجسام ممكناند ، بضرورت محتاج باشند بواجب الوجود .
( 42 ) طريقى « 13 » ديگر آنست كه « 14 » نفوس ناطقه چون « 15 » بدانستى كه پيش از تن موجود نيستند ، پس حادث باشند و ممكن الوجود . و علّت ايشان جسم
هامش
( 1 ) نتواند بود : نباشدSH( 2 ) و اگر اقتضاى . . . واجب نباشد : -SH( 3 ) اگر كسى گويد . . . واجب الوجود : -SH( 4 ) واجب الوجودى : واجب الوجودSH( 5 ) انواع و اعراض : اعراض و انواعS( 6 ) ممكن الوجود : ممكنSH( 7 ) علل : عالمT( 8 ) طريقى :
طريقH( 9 ) نباشند : نباشدF( 10 ) بكند : نكندH( 11 ) شود : نشودH( 12 ) چون : -H( 13 ) طريقى : طريقSH( 14 ) ديگر آنست كه : ديگرTF( 15 ) چون : -SH