كه همهء احكام را او ياد دارد . و تغاير آن « 1 » قوّتها به اجتماع خلل بعضى با سلامت بعضى بدانستند « 2 » ، و اختصاص هر يكى بلزوم خلل او و از « 3 » خلل جايش معلوم كردند .
( 36 ) و حامل اين جمله قوّتها « 4 » روح حيوانى « 5 » است ، و اين « 6 » روح جسم لطيف گرم است ، كه از لطافت اخلاط تن « 7 » حاصل مىشود ، هم چو اعضا از كثافت آن . و آن « 8 » از تجويف چپ دل بيرون مىآيد ، و « روح حيوانى » خوانندش . و آن شاخ كه بدماغ رود و معتدل شود بتبريد دماغ آن را « روح نفسانى » خوانند ، و حسّ و حركت ازين « 9 » شاخ « 10 » حاصل شود . و آن شاخ « 11 » كه بجگر رود قوّتهاى نباتى « 12 » دهد چون غاذيه و غير آن ، و اين را « 13 » « روح طبيعى » خوانند ، و كسى را « 14 » كه راه نفوذ اين « 15 » روح بعضوى بسته شود آن روح « 16 » كشته شود و آن عضو « 17 » بميرد .
و اگر نيز اندامى را محكم « 18 » ببندند « 19 » حالى تفسيده « 20 » شود و روح از نايافت گذرگاه بازماند از نفوذ . و حدّ نفس ناطقه آنست « 21 » كه جوهرى است نه جسم و نه در جسم ، بلكه جسم را تدبير كند و ادراك معقولات تواند كرد .
فصل پنجم در ذات واجب الوجود و صفاتش « 22 »
( 37 ) بدان كه واجب الوجود آنست كه نشايد كه نباشد ، بلكه
هامش
( 1 ) آن : اينSH( 2 ) بدانستند : بسته استS( 3 ) و از : ازSHF( 4 ) قوتها :
قواهاH( 5 ) حيوانى -TF( 6 ) اين : -F( 7 ) تن : -TF( 8 ) و آن : و روحSH( 9 ) ازين : او برF( 10 ) شاخ : -H( 11 ) آن شاخ : آن شاخىSH( 12 ) نباتى : و نباتىH( 13 ) اين را : آن راSH( 14 ) كسى را :
كسىF( 15 ) اين : آنH( 16 ) بعضوى بسته شود آن روح : -F( 17 ) عضو : عضوىF( 18 ) محكم :
محكمىF( 19 ) ببندند : بستدندH( 20 ) تفسيده : بفسندهFبىحسSH( 21 ) آنست : استF , - H( 22 ) صفاتش : صفاتH