باك مدار . غلام را كه از حبشه آرند چه زيان دارد چون خواجه كافور نام نهند .
وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ .
هرچند فجّاريم و از صلصال فخّاريم به حكم صفت خود ، امّا به حكم كرم او صالحانيم ، هرچند كه آن حبشى سياه است ليكن اگر او را سياه خوانى تن در ندهد . او را گويند : تو سياهى . گويد : بلى ؛ ليكن ترا با صفت من چه كار ، چرا به نام خداوندم نخوانى ؟ صورت بلال را با معنى دل او هيچ قرابتى نبود ، معنى نسب از
وَ الضُّحى
گرفت ، و صورت از
وَ اللَّيْلِ إِذا سَجى .
فسق و فجور صفت جوارح است امّا ايمان صفت و كسوت دل است ، و حكم دل راست نه جوارح را ؛ زيرا كه او نظر كند به دل كند نه به جوارح . و حكم منظور را بود نه مهجور را . باللّه العظيم كه نظر ملوك ضايع نشود 7 ، هيچ بار به دل ننگرد الّا كه تحفهء نو بدهد .
روزى ملكى به يكى تيز در نگريست ، آن مرد گفت : ملك مرا خلعت خواهد داد . /
a
208 / چاكران گفتند : سودا مىگويى . گفت : پس سياست خواهد فرمود . گفتند : غلط مىكنى . گفت :
پس ملك شما ديوانه است ، نظر از دو بيرون نيست يا نظر خلعت است يا نظر هيبت ؛ تا نپندارى كه طور سينا در عالم يكى است و موسى يكى ، جسد تو طور سيناست و دل تو موسى ، و قوت دل
إِنِّي أَنَا اللَّهُ .
اگر او را بر دلها غيرت نبودى به خداى كه دل ، دل نبودى .
مرد را بر زن سهطلاقه غيرت نبود ، نكاح بر جاى بايد تا غيرت بود . اى درويش اگر سه طلاق بدهد چون مرد عاشق آيد چه كند كه تن در ندهد ، اين چيست ؟ قهر عاشقان . با قرّايان 8 و شبخيزان محاباست و با هيچ عاشق محابا نيست .
اى درويش كى بود كه دل به تماشا شود . باللّه العظيم كه تا اين كبر را در زير خاك نكرد و لگدى چند بر وى نزد به تماشا نشود 9 . گفتهء ايشان است : علامة الاشتياق تمنّى الموت على بساط العوافى .
يوسف را چون كار ملك نظام گرفت ، گفت :
تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ .
مرگ كه به در سراى شما مىآيد آن نماز شام روزهداران است و به نماز شام كسى شاد شود كه روزه داشته باشد .
بو حبيب بدوى سفيان ثورى را گفت : أ ليس كلّ الخير من ربّنا . گفت : بلى . گفت : فما بالنا نكرة الموت ، فقال لانّ الذّنوب اوقعت الوحشة بين العباد و ربّهم . دوستى را كه با دوستى وحشت افتاد بستاخ در خانهء او نتواند شد .