مراست اين حقّ من است ، آنگه خطاب آيد كه اخرجوا من النار من ذكرنى مرة فى مقام او خاف منى فى و قت .
اين رحمتى است 4 كه انديشه را در وى راه نبود 5 ، اين لطفى است كه گمان در وى نرسد .
بندهء من ! اگر طاعت كنى قبول بر من ، و اگر سؤال كنى عطا بر من ، و اگر گناه كنى عفو بر من ؛ آب در جوى من ، راحت در كوى من ، طرب در طلب من ، انس در جمال من ، سرور به بقاى من ، شادى به لقاى من . اگر كسى مرا بخواهد ديد 6 ، تو خواهى ديد ؛ و اگر كسى بر خواهم كشيد ترا برخواهم كشيد .
جماعتى به ابتدا شما را ناسزا گفتند ، ما گفتيم : ملائكتى ، اگر درويشاند خلعت دهيم ، اگر گناهكارند بيامرزيم ، باش تا ببينيد ، پس گوييد ، چون ببينيد نخست ساجد شما باشيد .
آدمى عجيب قدرت است و قدرت او وراى عقول است ، چين معدن نوادر است و غرايب ، چيزى كه آن در چين نوادر بود هيچ جاى آن نيابند . در چين صورتگران استاد باشند صورتى كه صورتگران چين در آن عاجز باشند بنگر كه چگونه نادر باشد .
هر چه در عالم چيزى بود نهايت آن چيز در بدايت آدميان نرسد ، نهايت راه ملك كه مقام سجده بود در بدايت خاك آدم نرسيد ،
اسْجُدُوا لِآدَمَ . *
اى آدم از بهشت چرا مىشوى ؟ گفت :
تنها دلم مىبگيرد . گفتند : با چندين حورا و عينا و غلمان تنهايى ؟ گفت : آرى 7 .
اى درويش اگر خاك ناپاك چالاكوار ، در ميدان 8 راز محبّت جولان عشق نكردى هرچه از جلال صمديّت در حقّ ما احسان است همه در مخدّرهء غيب بماندى . /
b
189 /
وهب بن منبّه گويد 9 كه چون حق - جلّ جلاله - آدم را بيافريد و در بهشت آورد ، هفتاد حلّه در وى پوشانيد به جواهر مرصّع ، و افسر پادشاهى بر سرش نهاد ، و خلخالها در پايش كرد ، آدم خود نيكوروى بود و زيبا و آراسته بود ، كسى كه خوب بود و نيز بيارايندش ، چگونه شود ؟ خطاب آمد كه يا آدم در فردوس طوافى كن تا خوبتر از خود چه بينى . در گشت ، به هر چه نگرست خود را از آن خوبتر ديد ، فرحى و نشاطى در وى پديد آمد بخراميد ، ندا آمد :
احسنت اى آدم كه از خلق من چون تو كس نه . خلقتك فرد الفرد . تو خلقىاى كه ترا نظير نيست .
اى آدم ترا آفريدم تا مرا باشى كه مرا نظير نيست . اى آدم ترا فرزندان بسيار خواهند بود ، ايشان را از تو ميراث مىبايد ؛ اين خراميدن به ايشان به ميراث گذار . جاهلان بخرامند رعونت كنند ، توانگران بخرامند تكبّر كنند ، عاشقان بخرامند وجد كنند 10 . كيست كه او - جلّ