بيت
در عشقِ خوبرويان جز صابرى چه سود * در عشق پاى دار و مگردان ز عشق روى
اى آنكه مىدَوِى ز پىِ دل به هر سويى * آنجا كه گم شده است ، هم آنجاش باز جوى
افلاس عاشقى به حقيقت توانگريست * بُرد آنكه مفلس است به ميدان عشق گوى
البسنا لباس المحبّة ثمّ عرض علينا الامانة و المحبّ محمول فاحتملنا و ان لم نطق و ليس الآباء فى الشّرط ثمّ لم يحتشم من العتاب ، فقال انّه كان ظلوما جهولا ؛ و التّحيّر ركن فى شرع المحبّة 3 . قال قائلهم .
شعر
اقام على هجرى كانّى مذنب * و ما لي فى حكم الهوى عنده ذنب
و اعرض عنّى حين لا لى حيلة * فهلّا جفانى حين كان لى القلب
ما را لباس محبّت در پوشيد 4 ، و گفت :
يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ
وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ
، آنگه امانت بر ما عرضه كرد ، و محبّ متحمّل بود و بارها را حامل بود و در راه حمول بود ، تحامل را به تحمّل پيش آيد و تطاول را به تطوّل ، و تكبّر را به تذلّل . از سوزش آتش محبت بارى كه آسمان و زمين و كوهها از حمل آن عاجز آمدند برداشتيم و اگرچه طاقت آن نداشتيم .
امّا تحيّر در شرع محبّت ركنى عظيم است ، لاجرم بار برداشته و ابا بگذاشته ، و خطاب مىآمد كه
إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا .
بقطع و تحقيق بدان كه كمال دولت آدم و آدمى بود كه آسمان و زمين سرباز زدند كه از دو بيرون نبودى : يا آدمى شريك بودى يا محروم ؛ با شركت لذّت نيست و محروم را دولت نيست . /
a
120 / و لما شهد الاحباب انهم فى حمل من لم يزل لم يحتشموا من حمل الامانة و لما حملوا امانته جل جلاله و لم يردوها قال سبحانه و حملناهم فى البر و البحر ،
هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ .
آسمان و زمين بار امر او ديدند ، ترسيدند ، باز آدم فرد و مردانه درآمد و گفت : بر اميد آن بار هزار بار بر هامهء همّت بكشم و باك ندارم .
عجب كارى است ، مشتى خاك ضعيف بارى كه آسمان و زمين از حمل آن عاجز آمده ، برداشته و خطاب پاك از عالم عزّت مىآيد كه الحمد للّه ربّ العالمين ؛ لا الحمد للماء