حدقهء عالم قدرتايم . ما مخلوق بىمثل و نظير ، و او خالق بىمثل و نظير ، ما را مثل روانه ، و او را روانه . » /
b
24 / پس اى انسان ! اگر اهل رسوم و ارباب ظاهر گويند كه نداى
« وَ عَصى آدَمُ »
چه بود ؟ جواب آن ده كه شما به تازيانهء
« وَ عَصى آدَمُ »
چه نگريد ، چرا به تاج بزرگوار
« ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ »
نمىنگريد ؟ /
a
51 /
و اين درد عشق ، كه اصالت انسان را استوار مىدارد ، براساس نگرش او به سوى « آفتاب امانت » رخ مىنمايد ، آفتابى كه چون « از برج عرض الهيّت بتافت ملايكهء ملكوت ، كه اندر هزار سال در رياض تقديس عبهر تسبيح و نسرين تحميد و گل تهليل به مشام امتثال چريده بودند و نعرهء
« نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ »
زده و عربدهء
« وَ نُقَدِّسُ لَكَ »
كرده ، ستارهوار رخت بينوايى در بستند و به عجز و شكستگى خود معترف گشتند . . . و آن ذرّه خاك بىباك از آستين فقر و فاقه دست نياز بيرون كرد و آن امانت را به جان باز گرفت و از دو عالم به ذرّهاى نينديشيد . » /
a
37 / .
همان گونه كه خوانديم ، محور آراى سمعانى را انديشهء « اصالت انسان » شكل مىدهد ، و اين اصالت جوهرى از احتمال بار سنگين امانت براى انسان به ارزانى داده شده است و قدرت تحمل اين بار سنگين در انسان بر اثر اقبال او بوده است از درد و اندوه عشق ، عشقى كه به اجماع اهل طريقت ، اگر عاشق « خود را بر فرعون زيادتى بيند از فرعون بتر است . » /
b
73 / و آن پديدهاى است كه :
شاه ارواحْ چاكر عشق است * هر چه او زاد لشكر عشق است
حكمت پاك جرعهء درد است * عقدهء عقل لنگر عشق است
پاكبازى كه از خود آزاد است * مهترِ ما و كهترِ عشق است
اشك او حِبر نامهء راز است * رنگ او شرح دفتر عشق است
/
b
205 /
پس هر آن كس كه در جستجوى گمشدهء « اصالت جوهر » خود است ، مىبايد كه زهر شيرين درد عشق را به مزد ؛ زيرا « اول عاشقى كه در دبيرستان وجود ، ابجد عشقش بنوشتند آدم بود ، بنگر كه به وى چه رسيد . به دانهء گندم با وى محابا نرفت ، همى تيغ
« وَ عَصى آدَمُ »
از نيام ارادت قدم بركشيدند و كاس قهر پرشراب زهر كردند ، و همان مرد را كه صوامع اصحاب طاعات به بريق برق خود آتش در مىزد ، روى به خرابات خراب نهاد نداى اهبطوا منها جميعا شنيد . » /
a
46 /
براساس همين پسند و انديشه است كه سمعانى به ستايش « انجمن عاشقان »