تا به بقاى تو رهى گشت شاد * خط فنا گرد خود اندر كشيد
/
a
12 /
گفتم رحمى كن كه رهى درويش است * گفتا كه مرا هزار چاكر بيش است
گفتم ز فراق تو دلم پرريش است * گفتا كه ترا گله ز بخت خويش است
/
b
12 /
نام دلم اى نگار در دفتر تست * شادست بدانكه بارى از لشكر تست
در جمله رهى مطيع و فرمانبر تست * زيرا كه همه رخت رهى بر خر تست
/
b
44 /
تا عشقات مرا دست به دامن زَدَست * رنج و بلا سر ز گريبانِ رهى بر زَدَست
/
a
46 /
تا زيَم بندگى بند قباى تو كنم * وين سلامت همه در كار بلاى تو كنم
گر بوَد زَهره مرا جان به فداى تو كنم * وين دل و ديده و جان فرش سراى تو كنم
ور ترا راى چنانست كه رهى را بكُشى * من همه شادى و نازش به بقاى تو كنم
/
a
45 /
جاويد سر زلف تو خَم در خَم باد * وين درد و غم رَهيت دَم بر دَم باد
شادان به غم منى ، غمم بر غم باد * هر كو به تو شاد نيست كم بر كم باد
/
a
171 /
سواى اشعار مزبور و يكى دو مصراع ديگر ، كه احمد سمعانى با تخلص « رهى » آورده ، چند غزل و دو بيتى ديگر نيز در اين كتاب هست كه از نظرگاه واژهشناسى تطبيقى ، ميان اشعار مزبور و متن كتاب همگونى و شباهتى تام و تمام مشهود است . « 45 » و در يك مورد /
b
49 / غزلى در روح الارواح نقل شده كه بىترديد از شاهكارهاى غزليات فارسى در سبك خراسانى به شمار مىرود . پيش از متن غزل ، مؤلف نوشته است كه « وقتى بر خاطر ما مىگذشت اين ابيات » . با توجه به اين عبارت نمىتوان گفت كه غزل مزبور از سرودههاى سمعانى است ، همچنانكه نمىتوان در انتساب آن به او ترديد كرد . غزل مورد بحث اگر از مؤلف باشد ، از يكسو آراى شگرف و عميق صوفيانهء او را مىرساند ، و از ديگر سو نيرو و توان او را در خلق اسباب و ابزار تصويرهاى شاعرانه نشان مىدهد . به همين دليل ، درج آن غزل
هامش
( 45 ) - - فهرست اشعار ، در بخش فهرستها .