كه گفت : اى مهتر از اين موجودات دل برگير ، كه ترا اينجا نخواهند گذاشت . چون بيرون آمد گفت : ما را قوت گندم بايد كه ديگران ما را عشوه دادند . يكى بود كه با ما راستى بگفت .
شريعت مىگفت : و لا تقربا ، و طريقت مىگفت :
اهْبِطُوا مِنْها .
شريعت مىگفت : دست دور دار ، و حقيقت مىگفت : آتش در همه زن . از آن روز كه مهتر قدم از آن عالم به اين عالم نهاد ، هشت بهشت در حرقت فرقت قدم وىاند .
اى درويش ! آدم در بهشت بود ، امّا بوى كارى ديگر مىبرد ، گفت : اينجا عالم آراسته است امّا ما را در دل مىآيد كه روزى بدان آشيانهء اندوه خود باز شويم .
بيت
وا گرگان شُم وا كنار وِيْشَه 22 * اينجا چه كنم دل به هزار انديشه
اگر فريشتگان گفتند :
أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها ،
ما آنجا رويم كه ايشان را خود به پى ما بايد آمد 23 . اوّل صفت از صفات سرّ ايمان بر دل آدم تافت ، گفت : يا آدم به غربت آى كه الاسلام بدأ غريبا و سيعود كما بدأ غريبا . گفت : چرا نيابم ؟ گفت : كار بساز . گفت : كار از اين ساختهتر كارى بود ؟ هشت بهشت در فرمان ما ، رضوان چاكر و غلام ما ، ملايكهء ملكوت ساجدان حضرت جلال ما . گفت : نه دارالسّلام به دار الملام عوض 24 بايد كردن ، تاج از سر ببايد نهاد و به جاى تاج ، خاك افلاس بر سر بايد ريخت ، و نام نيكوى
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى *
به ملامت و عصى آدم بدل بايد كرد 25 . انديك دولت عشق را هميشه بقاست . ما نداى لاابالى در عالم داديم و دست غارت بر دولتخانهء خلافت گشاديم ، بو كه سلطان عشق يك بار ما را گويد كه سلام عليك .
بيت
كار از اين خوبتر كدام كنم * خويشتن بندهء تو نام كنم
هيچ ننديشم از ملامتِ خلق * هر كجا بينمت ، سلام كنم
مسجدى نو كنم بر آن سرِ كوى * مسجدِ عاشقانش نام كنم 26
آن روز كه 27 جبرئيل امين بيامد تا از خاك قبضهاى برگيرد ، خاك استعانت كرد ، گفت :
زينهار ، ما را همچنين نهفته نگاه دار ، كه اگر ما را از اين غار غيرت به صحراى ظهور آرى ، شور در عالم اوفتد . و از عالم عزّت ندا مىآمد كه كار به بددلى نيايد راست ، كه آدم صفى پشت به مسند سيادت باز نهاد و در صدر فردوس بر متّكاى عزّت و كرامت تكيه زد ، و مقرّبان