تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
ايشان طفل شش روزه بودند - فى ستّة ايّام - و از طفل بار كشيدن نيايد ، باز آدم را چهل سال در مهد عهد نهاده بودند و از پستان رعايت شير ولايت مىدادند ، خمر طينة آدم بيده اربعين صباحا . آسمان و زمين بار امروز ديدند ، باز آدم بار فردا ديد ، گفت : تا اين بار بر نداشتم ، فردا در بارگاه جلال بار نيابم . و مردوار در كار آمد ، لاجرم نقطه بر كار اسرار آمد . حقّا و حقّا كه هفت آسمان و زمين را از اين حديث بوى نيست . اگر تهمتى است اين آب و خاك راست ، اگر درد دل شما نبودى ، ما اين اطريفل عشق كى آميختيمى كه انا عند المنكسرة قلوبهم . كس را از اين حديث آگاهى نبود و از اين راز خبر نبود ، راز ما آغاز كرديم ، اين قال و قيل ما بر آورديم . چندين سال يعقوب - عليه السّلام - فرزندان را به يوسف مىفرستاد و آنچه مقصود بود ، حاصل نمىگشت ، تا آنگه كه از نهاد يوسف طالبى پديد آمد كه
هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ .
همى پرده از نام خود برداشت ، حديث خويش پيدا كرد ؛ و الّا ايشان را كجا ياراى آن بودى كه حديث يوسف گفتندى . چون او اين راز آغاز كرد ، ايشان گفتند : أ إنّك لأنت يوسف ؟ قال : انا يوسف . همه عالم را بيافريد و در مقام هيبت بداشت ، كس را زهره نبود كه حديث او كند يا از او انديشد ، او خود به خودى خود گفت :
أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟
اى درويش ! چون بخواهد داد ، بىتدبير دهد ، و چون تدبير در افكند دل بر بايد داشت . نبينى كه گفت :
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ .
آن تدبير از آن بود كه نخواست داد . باز آدم را ، آن مركز كار را كه در كار آورد به تدبير در نيفكند . آنجا هيچ عرضه كردن نبود ، مرد خود در كار افتاده بود 21 ، چون ديد كه برايشان عرضه مىكند او را غيرت بجنبيد ، از سر غيرت بىباك‌وار خويشتن در افكند ، بىعرضه كردن قدم در ميدان خطر نهاد ، آنگه گفت :
إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا .
اشارت به بىباكى بود كه از سر بىباكى قدم در عالم پاكى نهاد . چون آن مهتر را در عالم آوردند خطاب آمد كه جمله بهشت ترا مسلّم است ، نگر گرد آن يك درخت نگرد يا . و ندا آمد به درخت كه جز در پيش ديدهء آدم نباشيا ، كه ما را اسرار است در اين راه . مصراع
بُلْعَجَب يارى اى يارِ خراسانى
اى درويش ! بلعجبى معشوقان را نيامده است . آدما در بهشت آمدى /
b
59 / و بر سفرهء رضوان بنشستى ؛ اين خود نيكوست امّا ذرّهء ذرّيت را دعوت مىبايد كه رستى در شرط نيست . هيچ طعام از فردوس اعلى چاشنى نكرده بود كه دامن او گرفته بود كه با ما باش ، الّا گندم ،