و عصا زيبا بود .
اى جوانمرد ! كأس زهر و عصى ساختند 17 و حالى ترياق لطف
فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً *
بر پى مىفرستادند 18 . يد تشحّ و اخرى منك تاسونى . آن چندان تاجهاى مرصّع سيادت كه بر فرق سعادت آدم خاكى نهادند اگر مرقّع قهر انّه كان ظلوما جهولا بر وى بپوشيدندى ، و انگلهء و عصى بر وى ننهادندى ، بيم كارها بودى . عجب كارى است او جلّ جلاله اسرار ربوبيّت خود از جايهايى آشكارا كند كه عنقاى عقول ، پرّ و هم آنجا بيفكند . قبضهء خاك را به كمال قدرت قبض كرد ، آنگه چهل سال در آفتاب نظر خود بداشت تا نداوت هستى از وى برفت ، آنگه ملايكهء ملكوت را فرمود كه به درگاه اين بديع صورت غريب شكل لطيف هيئت رويد ، و آستان جلال وى را ، كه وراى /
a
51 / هفت آسمان است ، ببوسيد كه
فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ . *
اى درويش ! آنكه ملايكه را گفت : آدم را سجده كنيد ، آن مرتبت و منقبت و منزلت و مكانت نه آب و گل را بود 19 كه سلطان دل را بود . لطيفهاى از الطاف الهى ، و سرّى از اسرار پادشاهى ، و معنيى از معانى غيبى ، كه در ستر سرّ قل الرّوح من امر ربّى بود ، در سويداى دل آدم وديعت نهادند و بر زفان مطهّر مصطفى از آن سرّ سر بسته 20 اين نشان باز داد كه خلق آدم على صورته ، نه بر سبيل تمثيل و تشبيه . چون ملايكهء ملأ اعلى آن بزرگى و علا بديدند ، ارواح خود نثار خاك بىباك كردند و آن لعين كه خفّاش عهد بود چون در مقابلهء آفتاب آدم افتاد ، چشم بر هم مىماليد از غايت مدبرى ، ذرّهاى از دولت بنديد .
بيت
با بخت چنينم اتّفاق افتادَست * كز عشق نصيبِ من فراق افتادَست
ذات آدم مستودع اسرار غيب بود و الّا مشت خاك را چه اهليّت آن بود كه سكّان حظاير قدس و خطباى منابر انس ، پيش وى سجده كنند . مشتى گل و آب بىحاصل را آن آب روى بود كه جبرئيل امين و ميكائيل مكين و اسرافيل صاحب تمكين را گويند : اسجدوا له ؟
نى نى آن مشت گل ، حقّهاى در سرّ دل بود .
اى جوامرد ! همه عقلاى عالم انامل تعجّب به اسنان تحيّر گرفتهاند كه چيست كه وى اين مشت خاك و گل را دوست مىدارد ، به حقّ حق كه جز خود را دوست نمىدارد ؛ زيرا كه هر كه صنع خود را دوست دارد خود را دوست داشته بود 21 .
پيش شيخ بو سعيد اين آيت خواندند كه
يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ
. فقال : نحن نحبهم فانه لا يحب