23 .
- الخافض الرافع
پارسى خافض ، نهنده بود و پارسى رافع ، بردارنده . حق - عزّ و علا - مالك الملك است ، يكى را در صدر قدر عزّت مىنشاند و يكى را در صفّ نعال نكال در عين 1 مذلّت مىايستاند .
كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ
يرفع قوما و يضع اخرى 2 . يكى را تاج مىدهد و يكى را به تاراج مىدهد . قومى را تاجدار مىكند و قومى را تاجدار 3 مىكند . يكى را بر بساط لطف مىدارد و يكى را در زير بساط قهر مىآرد . آدم خاكى را از خاك مذلت برمىكشد و تاج اقبال به حكم افضال بر هامهء همت مىنهد و لا ميل ، و عزازيل را كه معلّم ملكوت بود از عالم علوى درمىكشد و بر سر چهار سوى ارادت بىعلّت از عقابين عقوبت مىآويزد و لا جور . /
a
50 / قومى را مىگويد : فاستبشروا ، قومى را مىگويد :
قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ .
موسى كليم برخاسته به طلب آتش آنس من جانب الطور نارا مىشد ، شبانى بود بىگليمى ، چون باز آمد 4 نبيّى بود كليمى . و باز بلعام با عور كه نام اعظم دانست و ليكن تو بدانچه نگرى وليّى به حكم صورت به كوه برشد ، سگى باز آمد به حكم صفت و معنى 5 .
بيت
بندهء بيگانه باشى در بُنِ كوى فراق * گر نجويى آشنايى بر سرِ كوى وصال
با نبى بُد آشنا ، بيگانه چون شد بو لهب * وز حبش بيگانه آمد ، آشنا چون شد بلال
شافعى گويد - رضى الله عنه :