الا نفسه . اى درويش چون در وجود غيرى نيست ، كه توان گفت كه وى غيرى را دوست مىدارد .
استاد ابو القاسم قشيرى گفت - قدّس اللّه روحه العزيز - كه الاغيار فى وجوده فقد و الرّسوم و الاطلال عند شهود حقّه محو .
و آن عزيزى ديگر گفت : هلمّ الى حضرة العز و بساط الكرامة و مجلس الانس و فضاء الروح و ساحة الالهية و بحبوحة الربوبية حيث الكون لما فيه عدم 22 و الكلّ بما عليه حكم .
اين خلق كه تو مىبينى مثبت قدرتاند و منفى غيرت . سلطان غيرت جلال از عالم عزّ و كمال تاختن آورد و كلاه از سر عالميان در ربود . كى روا باشد كه تو موجود باشى و او موجود ، و تو هست باشى و او هست .
وَ اللَّهُ الْغَنِيُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ .
وجودى كه حدودش به عدم باز شود 23 ، اين وجود را اگر وجود گويى ، مجاز باشد . وجود بين عدمين كلا وجود . آيت عدم خود از لوح قدم وى بر خوان ، رايت نيستى خود در عالم هستى وى بزن ، شراب صرف نفى تصرف در مجارى احكام از جام عهد تصوّف بكش ، خطّ محو بر جريدهء روزگار خود كش ، لاشهء خر ادبار لم يكن خود را با براق جلال لم يزل و لا يزال در سباق ميار . در عالم امر بر مركب وجود نشين تا فرمانگزار آيى ، در عالم عشق بر مركب عدم نشين تا فرمانبردار آيى . چون شراب خطاب در كأس سنّت و كتاب /
b
51 / دررسد خمر امر بكش ، و مست جمال امر گرد . چون خمر امر كشيدى و لباس امتثال پوشيدى ، در خمار عشق عدم بر مشاهدهء شاهد قدم مدهوش شو ، و از هوش بىهوش شو ، در ركوع و سجود خود را هستى و وجود بنه ، و در وجود جلال موجود گرد 24 ، و هو الله . و على الحقيقة خرقهء وجود مجازى بدر ، و به جمال الهى و به كمال پادشاهى برنگر 25 . اين خلقان كه تو مىبينى ، موجودان جود وىاند و معدومان وجود وى ، جود او كسوت وجود در جيد موجودات افكند ، و وجود او جملهء موجودات را در كتم عدم افكند .
بيت
چون با خودم ، از عدم كمم كم * چون با تو بُوَم همه جهانم
بپذير مرا و رايگان دار 26 * هرچند به رايگان گرانم
اى جوامرد ! وجود و هستى بشر را جمع كردند و در دست دلال جلال وى دادند 27 ، كس