بساط وجود نهادند انگشت انبساط بر نكتهء مسئلهء خود نهادند از سر سرمستى و سر نفى هستى 65 اين نعرات عشق در صحراى صفات صدق پياپى كردند كه
أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى
.
أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ
و آن شوريدهء بسطام مىگفت : سبحانى ، و آن ديوانهء عراق مىگفت : انا الحقّ ، و لا تستكبر ثمّ تنكر .
اى درويش رمزى است عاشقانه ، سلطانى كه در خرابات مباهات اقداح خمر صرف كشيده باشد و لباس جمال پوشيده باشد چون به شهر درآيد شور در شهر افكند .
بيت
شور در شهر فكند آن بتِ زنّارپرست * چون خرامان ز خرابات برون آمد مست
آدم صافى قدم ، آن اعجوبهء لطف قدم را به اوّل كار چندان شراب محبّت و قهوهء قربت و راح روحآميز شورانگيز در دادند كه در خرابات محو صفات عمامهء خواجگى
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ
به بازار بيدلان فرستاد و به نقل
وَ عَصى آدَمُ
، و به روى سترهء
رَبَّنا ظَلَمْنا
، و كمر
إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا
گرو كرد 66 .
بيت
گر شب به خرابات نبودى يارم * چندين به خرابات چه بودى كارم
گفتى به شب آمدن نيارى بارم * بيم عسس و قفاى سيلى دارم
آن نهال اقبال باغ افضال 67 و غوّاص با اخلاص بحار اسرار جلال را اطلس سيادت و قرطهء دولت مىپوشيدند و او به دست
« وَ عَصى » *
در طلب آمد و آن را خرقه مىكرد 68 و مرقّع فقر ظلومى و جهولى به دل و جان /
b
41 / بدل آن جهان 69 و اين جهان مىخريد ؛ زيرا كه
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى *
تاج سلطانى بر سرش مىنهاد .
إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا
تاجش را به تاراج مىبرداد 70 . و اين مردان آن دم آرمند 71 كه آب رويشان ريخته شود و حلقشان به حلقهء دام بىقدرى 72 آويخته شود :
مصراع
نايافتن مرادها دولت ماست
بودردا گفت : يا حبّذا المكروهات الثلاث : المرض و الفقر و الموت .