( 37 ) باش تا از خود بدر آيى بدانى كه راه كردن چه بود « و لو أرادوا الخروج لأعدّوا له عدّة » . زنهار تا نپندارى كه قاضى مىگويد كه كفر نيكست و اسلام چنان نيست . حاشا و كلا ! مدح كفر نمىگويم يا مدح اسلام . اى عزيز هرچه مرد را به خدا رساند اسلام است ، و هرچه مرد را از راه خدا باز دارد كفرست ؛ و حقيقت آنست كه مرد سالك خود هرگز نه كفر باز پس گذارد و نه اسلام كه كفر و اسلام دو حالست كه از آن لا بدّ است مادام كه با خود باشى ؛ امّا چون از خود خلاص يافتى ، كفر و ايمان اگر نيز ترا جويند در نيابند . بيت
در بتكده تا خيال معشوقهء ماست * رفتن بطواف كعبه از عقل خطاست
گر كعبه ازو بوى ندارد كنش است * با بوى وصال او كنش كعبهء ماست
( 38 ) تا از خودپرستى فارغ نشوى خداپرست نتوانى بودن ؛ تا بنده نشوى آزادى نيابى ؛ تا پشت بر هر دو عالم نكنى بآدم و آدميّت نرسى ؛ و تا از خود بنگريزى
هامش
( 1 ) باشىA . . . Uاى عزيز باشR- - بدر آيىA . . . UبدرآىP- -
( 1 - 2 ) سورهء 9 ( التوبة ) آيهء 46 م - -
( 3 ) حاشا . . . مدحBHRمدح كفر مىكند و قدحAMPSU- - اى عزيز . . . هرABMPSUبدانكه هرHهرچه . . . هرR- -
( 3 - 4 ) به خدا . . . مرد راA . . . U - S- -
( 4 ) راه خداABHSراهMPUخداR- -
( 4 - 5 ) و حقيقت . . . اسلام كهBMRو حقيقت . . . نه كفر باز گذارد و نه اسلام كهASو حقيقت . . .
سالك كفر و اسلام باز پس گذارد كهHو حقيقت . . . در خود رود نه كفر واپس گذارد نه اسلام در پيش گيرد كهPU- -
( 6 ) كه . . . اماBPUكه تو . . . اماHكه . . . كهAMRS- - ايمانA . . . UاسلامH- -
( 7 ) جويند در نيابندBHMطلبد در نيابدAPSUطلبند در نيابندR- -
( 8 ) در بت . . . ماستABHMRSاز آنجا كه جمال آن بت دلبر ماستPU- -
( 10 - 11 ) « كنش » مخفف « كنشت » است كه آتشكده و معبد يهودان باشد - -
( 11 ) اوA . . . UتوR- -
( 12 ) تاA . . . Uاى عزيز تاR- -
( 13 ) آزادى نيابىA . . . Uآزاد نكردىR- -
( 13 - 1 ) بنگريزى . . . خود راBHMPUبنگريزى به خود نرسى و اگر خودASدر نگذرى و خودR- -