و آدمى را قوالب مختلف بايد . همچنين هر معنى را كسوتى ديگر بايد و هر لبى را قشرى ديگر و هر روحى را قالبى ديگر و هر درّى را صدفى ديگر .
پس چون آدمى از خواب درآيد ، آن كسوت كه در خيال يابد پيش معبرى ببرد تا با او بگويد كه هر كسوتى بر كدام معنى دلالت كند .
چنان كه اگر مثلا كسى بود همدانى و پدرى دارد بغدادى ، چون پدر نامه نويسد به فرزند خود ، او زبان بغداديان چه داند ؟ پيش عربى برد كه زبان همدانى نيز داند تا با او بگويد هر كلمه بر كدام معنى دلالت كند ، همچنين معبر كسى بود كه جانش با آن ملك الرؤيا آشنائى دارد ، كه داند كه هر كسوتى بر كدام معنى دلالت كند .
پس از اينجا مىدان كه مريد چرا واقعه با پير گويد ، زيرا كه پير داند كه هر خاطرى و خوابى و غير آن كه بر مريد گذر كند بر چه چيز دلالت كند در نهاد او - همچنين طبيب ، كه بنبض و قاروره و رنگ روى استدلال كند بر احوال بيمار تا او را از آنچه مقصود است مكشوف گردد . از اينجا بود كه جلال ازل بر ايشان ثنا گويد كه
« أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ » *
هامش
( 135 ) - بايدIP: يابدM- - بايدIP : - M- -
( 136 ) - لبى راM: لبىPI- -
( 139 ) - معبرى : مقربىI- - با او : به اوMاوIP- - كندM: مىكندPI- -
( 141 ) - پيش عربىPI: عربىM- -
( 142 ) - نيزM : - PI- - با او : بداوI- -
( 143 ) - معبر : مقبرI- -
( 144 ) - كندM: مىكندPI- -
( 146 ) - كه پيرMP: كه با پيرI- -
( 147 ) - بنبضM: نبضIP- -
( 148 ) - او را از آنچهM: آنچه او راPI- -
( 149 ) - ازMI: و ازP- -