اشعار فارسى
( به ترتيب قافيه )
گويند مرا جهد كن و خواسته بردار * تا دل شودت شاد و ز غم گردى فردا
( نامعلوم ، احتمالا از مؤلف ) ، 163
گيرم كه من [ اين ] خواسته را بردارم * بسيارى عمرم كه پذيرد فردا ؟
( آفريننامه ) ، 39
كه بيگار بيكار خواهد ترا * به بيهودگى بازدارد ترا
( آفريننامه ) ، 39
چون جان خود نكو دارى درم را * ترا وقتى به كار آيد غمم [ كذا ] را
( نامعلوم ) ، 98
چون جان عزيز دار درمى را * زيرا كه به كار آيد غمى را
( نامعلوم ) ، 98 حاشيه
اگر تو بياموزى اى پور باب * به همّت بلندتر شوى ز آفتاب
( آفريننامه ) ، 39
خوش باش تو ار تلخ بود عيش سزاست * از خشم جهان چه باك چون از تو رضاست
( نامعلوم ) ، 9
چون آباد است آنچه ميان تو و ماست * گر عالم سربهسر خرابست رواست
( نامعلوم ) ، 86 حاشيه