تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 2150

مساهمون:

ص٢١٥٠
نستودمى خود را ستودمى شايستى كه خود تباه كردمى . چون صورت را به مرگ . پس ترا ستودم تا دانى كه آرايش دلت را تباه نخواهم كردن و اگرنه آراستن دلت خود را ستودمى بترسيدى كه مگر به جفاها از تو ببرم . پس خود آراستم و باز ترا ستودم تا دانى كه به جفا از تو نبرم كه اگر خواستمى از تو بريدن ترا نستودمى ، چه ستايش من ترا ازلى و ابدى است ، و من ستودگان خويش را ننكوهم . [ اين عبارتها همان است كه در صص 65 - 64 از نسخهء ق ساقط شده بود ] س 12 : ق : با دنيا نياميزند

ص 67

س 18 : ق : كه خداوند دشمن دارد محال است ، و اگر به حكم دوستى نگاه كردند . نگرستن به چيزى كه دوست ننگرد محال است و دوست داشتن مر چيزى را كه دوست دشمن دارد محال است

ص 68

س 1 : ق : به جاى بماندند س 2 : ق : ايشان عز خويش اندر ترك دنيا س 8 : ق : تا ترك نياوردند س 13 : ق : تا نفس از دنيا فراق نيابد س 18 : ق : كه بيش هيچ‌چيز نبيند س 19 : ق : محبت دنيا اندر چشم نهاد اندر آن دل بينايى حقيقت كى ماند ؟ س 21 : ق : به جاى ماندندى س 26 : ق : چون خويشتن را از حاضر چشم بخوابانيدند

ص 69

س 4 : ق : آن كسها ياد كنيم كه تارك هر دواند س 7 : ق : و آن كس نه ديده باشد مرورا چندانى خطر نيست كه آن كس را كه ديده باشد ، و هركه نعمتى نديده باشد و نيابد چندانى حسرت نباشد مرورا كه مر آن را كه بيند و برهاند . و آن كس كه بيند و برهاند چندانى حسرت مرورا كه مر كسى را كه نيافته باشد و گم كند اينك طرفى س 16 : ق : دنيا گرد كردن س 23 : ق : روايت آورده‌اند

ص 70

س 19 : ق : هركه عمل ( كذا ) را كار نبست حق علم را ضايع كرد و علم بر وى حجت گشت و به كار نابستن كفران نعمت آورد آن نعمت بر وى زوال آمد و مستوجب عذاب گشت ؛ و هركه مر علم را كار بست شكر نعمت به جاى آورد مستحق زيادت گشت و بركات زيادت اندر سر وى پديد آمد چنان كه خداى

ص 73

س 18 : ق : و ديگر معنى آن است كه ايشان هرچه گيرند از حق گيرند و آنچه از حق گيرى خطا نيفتد ، و خطا نيفتادن نشان تيزفهمى باشد [ در متن ما نيامده است اين عبارت ] س 26 : ق : در آن مخالفت حق باشد