المنبر فاذا انا بالنبى عليه السلام جاءنى و دفع الى رغيف خبز فأكلت نصفه فانتبهت فاذا فى يدى نصف الرغيف » . و در حكايت دليل است كه هرچه در حق پيغامبر عليه السلام گويند او در گور بداند و بشنود .
و اين لفظ موافق خبر است كه پيغمبر عليه السلام زندگى من خير شما است و مرگ من خير شما است الى آخر الخبر .
اما آنكه گفت مرا گردهاى داد ؛ آنچه پيغامبر در خواب به كسى دهد از طعام يا از شراب ، آن از بهشت باشد . از بهر آنكه پيغمبر عليه السلام مىگويد : من رآنى فى المنام فقد رآنى فان الشيطان لا يتمثل بى . و ديو معزول بود از آنكه خويشتن را بر صورت او بتوانستى نمودن . پس هركه سيد را در خواب بيند به حقيقت او باشد .
و رسول عليه السلام در بهشت است . هرچه دهد از بهشت دهد . پس چون آن طعام از بهشت بود ، هركه طعام بهشت خورد او را نيز به طعام دنيا نياز نباشد . از اين معنا است كه در تمامى اين حكايت روايت آوردهاند كه ابن الجلاء چهل سال بزيست و او را طعام و شراب نبايست .
« قال يوسف بن الحسين كان عندنا شاب من اهل الارادة اقبل على الحديث و قصر فى قراءة القرآن فأتى فى منامه فقيل له ان لم تكن بى جافيا فلم جفوت كتابى أ ما تدبر بما فيه من لطيف عتابى » . مريدان را احوال مختلف است در وقت ارادت . يكى را به قرآن ولوع افتد و يكى را به نماز و يكى را به تفكر و احوالهاى مختلف كه همه درست و راست است ؛ لكن چون ابتداى حال او فروتر باشد و به حالى برتر گذرد محمود باشد . پس چون از حال برتر به حال فروتر آيد يا غرور و ديو باشد ، يا او را بتدريج از مقام ارادت بازآرد ، يا سهو و غفلت باشد .
چون سهو و غفلت باشد نه غرور ديو تنبيه افتد . اكنون چنين مىگويد كه اين مريد را ولوع به قرائت قرآن افتاده بود ؛ يا در خاطر او چنان افتاد كه من حديث مصطفى از بهر آن نبشتم تا روش مصطفى بدانم و بر راه او بروم كه هيچ راهى به حق راستتر و نزديكتر از راه مصطفى نيست ؛ و اين نيكوتر بود . لكن درستى اين وقت آن بود
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1781
مساهمون: محمد روشن
ص١٧٨١