از ويژگيهاى نثر علمى و گاه تفسيرى عصر خود به دور است .
واژهها و تركيبهاى نادر در كتاب بسيار نيست :
گمانى : « از اندر يافتن گمانيها . » ص 36
خيو : « بسرفيد و خيو برآورد و بينداخت . » ص 111
خستبانه : « خويشتن را چنان رياضت مىكرد كه خستبانهاى پوشيده داشت . » ص 126
پخسان : « محب گريان و پخسان بايد . » ص 132
بادافگنان : « از گرسنگى بىهوش بيفتادندى تا كس ايشان را نشناختى گفتى ديوانگاناند يا بادافگناناند . » ص 140
فام : « بايد كه نخست فام بگزارد پس طمع دارد . » ص 167
مادهمويى : « شوخرويى فعل صفرا است ؛ و بخيلى و سفلگى فعل سودا است ؛ و خفتهرويى و مادهمويى ( ؟ ) فعل خون است ؛ و كندفهمى و فرامشكارى طبع بلغم است . » ص 173
خويشتنبينائان : « خويشتنبينائان را اين پند بسنده است . » ص 179
بشير : « حسن ( بصرى ) بشير بود بگريستى ، ام سلمه او را بر كنار گرفتى و پستان خويش در دهان او نهادى تا خاموش گردد . » ص 201
ژفيدن : « ام سلمه را بدان مهر و ژفيدن او شير آمد . » ص 201
زاستر : « پيش درخت است زاستر و لب آب . » ص 203
شامد : « مى قطرهاى شامد و عقوبت وى هشتاد تازيانه . » ص 477
مردگى : « مرد را مردگى نيكوتر ، و زن را زنى نيكوتر . » ص 499
وخشند - بخسند ( ؟ ) : « بندگان اندر اين عمر مشيت وخشند و همىجوشند . » ص 509
سپوز : « غنى چون حق سپوز كند ظالم گردد . . . مطل الغنى ظلم . » ص 518
همين - معذلك : « با همين هر دو طايفه اتفاق كردند . » ص 542
شاه : « شاه را از عروس مهر به كار است نه پيرايه . » 186 الف 697
خويدره ، خيدره ، خدره : « خردى و بزرگى خويدره بر خردى و بزرگى آتش دليل كند . » ص 779
و استعمال گونهاى از فعلها ديده مىشود چون :
نبودمانى : « اگر ما شايستهء صحبت وى نبودمانى . . . » ص 53
نخوردمانى ، نكردمانى : « اگر اين ماه رمضان تا آخر عمر بكشيدى نخوردمانى . . . و اگر دوست بر ما حكم ناخوردن كردى خلاف
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 13
مساهمون: محمد روشن
ص١٣