داده بود مقصود خود را دريابد و از تفرقه بجمع برسد .
آنگاه در وادى ( سكينه ) و آرامش قدم گذارد و آن موقعى است كه براى او در آثار اين احكام دودلى و تردد حاصل شود .
بعد در وادى ( همّت ) وارد شود ( و همّت محرّك شديدى است كه عارف را بعالم اطلاق و كلّيّت سوق مىدهد و در توجه به حق همّت خود را به كلى به طرف حق معطوف مىسازد و به غير او اعتنا نكند )
حضرت شيخ عطار مىفرمايد :
گفت مقناطيس عشاق الست * همت عالى است اصل آنچه هست
و پس از قطع اين منزلها و صحراى اسماء و اوصاف كه آخرين منازل اوديه را طى كرد و داراى همت بلند شد ، پس مىرسد بنور تجلى ، و آن هم مستلزم انس با جمال محبوب مىشود و بين محب و محبوب ، محبت و تعلق پيدا مىشود
شب و روز رفت ، بايد قدم روندگان را * چو به مَأمنى رسيدند دگر سفر نباشد
[ احوال ]
و حضرت خواجه عبد اللّه انصارى فرموده محبّت عبارت از تعلّق قلب با محبوب است ميان هيبت و انس ، و در اين حال شئون و خواص حقيقت محبت در قلب و سرّ و نفس سالك ظاهر شود ، زيرا همّت نهايت شدّت طلب است و نهايت طلب با وصول بمطلوب است تا بقاياى قيود هريك از سرّ قلب و سرّ سالك را با اوصاف مختصه آن از بين ببرد و ظهور شئون و خواص محبت كه موجب از بين رفتن قيود و علايق سرى و قلبى و روحى سالك مىشود قسم ( احوال ) ناميده مىشود و آن ده فصل دارد :
محبت ، غيرت ، شوق ، قلق ، عطش ، وجد ، دهشت ، هيمان ، برق ، ذوق .
اساس و اصل در احوال محبت است « 1 » چنانچه اساس جميع مقامات
هامش
( 1 ) محبت دو قسم است :
1 - محبت عام و آن تمايل قلب به مطالعهء جمال صفات است .
2 - محبت خاص - ميل روح به مشاهدهء جمال ذات ، محبان ذات شراب اين عشق را در قدح روح خودند و فضاله آن را بر قلب و نفس ريزند و لذت آن در همه اجزاى وجود ريزند و جام روح از غايت صفا و لطافت در رنك اين شراب محو شود و صورت وحدت پديد آيد .از صفاى مى و لطافت جام * درهم آميخت رنك جام و مدام
همه جام است و نيست گوئى مى * يا مدام است و نيست گوئى جام