ديو اگر خود را سليمان نام كرد 175
ذات نايافته از هستى بخش 175
راستى خاتم فيروزهء بو اسحاقى 60
روا باشد « انا الحقّ » از درختى 121
روح دارد در بدن بس كار و بار 250
ز انكه مرگم همچو جان خوش آمده است 148 ، 251
زحمت او خوش بود بر جان من 263
ز خورشيد گردنده تا تيره خاك 44
ز مصرش بوى پيراهن شنيدى 70
ز ناپاكزاده مداريد اميد 56
زن از بهر فرزند دان اى پسر ! 210
زنگيان گويند : خود از ماست او 262
سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد 17
شايد قبول مردم صاحبنظر شود 53
صورت كار سليمان ديده بود 175
عقل چو با او متكلّم شود 165
علم كز خود تو را نبرهاند 305
غازى ز پى شهادت اندر تك و پوست 8
غم دنياى دنىّ چند خورى ، باده بخور 2
فاش گردد كه تو كاهى يا كه كوه 262
فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم 118
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد 299
قدر وقت ار نشناسد دل و كارى نكند 3
قرب نه بالا و پستى رفتن است 68
كار پاكان را قياس از خود مگير 61
كار هر بافنده و حلّاج نيست 72
كه يكى هست و هيچ نيست جز او 12
گر بود زنگى ، برندش زنگيان 262
گر به اقليم عشق روى آرى 269
گر پديد آيد به دعوى زينهار 175
گرچه ديوار افكند سايه دراز 47
گرچه وصالش نه به كوشش دهند 148
گر هزاران مستمع شد يك ملول 114
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند 18
گفت پيغمبر كه معراج مرا 68
گفت : خونى را همى بينم به چشم 148
گفتم : اين جام جهانبين به تو كى داد حكيم 17
گفت : من آيينهام مصقول دست 130
گوهر جام جم از كان جهان دگر است 131
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود 17
گهى بر طارم اعلا نشينم 70
لفظ اگر كج باشد و معنيش راست 173
« لم يلد لم يولد » او را لايق است 228
ليك گفتم ناس من نسناس نى 25
ما برون را ننگريم و قال را 173
ما و اصحابيم چون كشتىّ نوح 134
ماه بر صدر فلك شد شب روان 234
مرا به تجربه معلوم گشت آخر كار 304
مرغ اندر روى تخم خود نشست 249
هادى المضلين ( در علم كلام ) ( فارسى ) — صفحة 391
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص٣٩١