تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هادى المضلين ( در علم كلام ) ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
ديو اگر خود را سليمان نام كرد 175 ذات نايافته از هستى بخش 175 راستى خاتم فيروزهء بو اسحاقى 60 روا باشد « انا الحقّ » از درختى 121 روح دارد در بدن بس كار و بار 250 ز انكه مرگم همچو جان خوش آمده است 148 ، 251 زحمت او خوش بود بر جان من 263 ز خورشيد گردنده تا تيره خاك 44 ز مصرش بوى پيراهن شنيدى 70 ز ناپاك‌زاده مداريد اميد 56 زن از بهر فرزند دان اى پسر ! 210 زنگيان گويند : خود از ماست او 262 سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد 17 شايد قبول مردم صاحبنظر شود 53 صورت كار سليمان ديده بود 175 عقل چو با او متكلّم شود 165 علم كز خود تو را نبرهاند 305 غازى ز پى شهادت اندر تك و پوست 8 غم دنياى دنىّ چند خورى ، باده بخور 2 فاش گردد كه تو كاهى يا كه كوه 262 فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم 118 فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد 299 قدر وقت ار نشناسد دل و كارى نكند 3 قرب نه بالا و پستى رفتن است 68 كار پاكان را قياس از خود مگير 61 كار هر بافنده و حلّاج نيست 72 كه يكى هست و هيچ نيست جز او 12 گر بود زنگى ، برندش زنگيان 262 گر به اقليم عشق روى آرى 269 گر پديد آيد به دعوى زينهار 175 گرچه ديوار افكند سايه دراز 47 گرچه وصالش نه به كوشش دهند 148 گر هزاران مستمع شد يك ملول 114 گفت آن يار كزو گشت سردار بلند 18 گفت پيغمبر كه معراج مرا 68 گفت : خونى را همى بينم به چشم 148 گفتم : اين جام جهان‌بين به تو كى داد حكيم 17 گفت : من آيينه‌ام مصقول دست 130 گوهر جام جم از كان جهان دگر است 131 گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود 17 گهى بر طارم اعلا نشينم 70 لفظ اگر كج باشد و معنيش راست 173 « لم يلد لم يولد » او را لايق است 228 ليك گفتم ناس من نسناس نى 25 ما برون را ننگريم و قال را 173 ما و اصحابيم چون كشتىّ نوح 134 ماه بر صدر فلك شد شب روان 234 مرا به تجربه معلوم گشت آخر كار 304 مرغ اندر روى تخم خود نشست 249