اين سگان وغوغ كنان بر بدر تو 234
اين صدفها نيست در يك مرتبه 3
اين مدّعيان در طلبش بىخبراناند 270
با تو آن عهد كه در وادى ايمن بستم 2
بار ديگر آن فقير محتشم 17 ، 28
بارگاه قرب حق در نيستى است 11
باش تا مرغ از قفس آيد برون 250
با يكى عشق ورز از دل و جان 12
بر چنين شخص كسى لعنت و نفرين نكند 221
بس كه فزودند بر او برگ و ساز 226
بگفت : احوال ما برق يمان است 70
به عرش رتبهء عالى ، به فرش پايهء پست 43
به هر الفى الف قدّى برآيو 117
بيدلى در همه احوال خدا با او بود 17
پدر او لب و دندان پيمبر بشكست 221
پس بر سنان زدند سرى را كه جبرئيل 60
پس همى گفتند با او در جواب 175
پشّه چو پر شد بزند پيل را 172
پيش ازين هرچند جان بر عيب بود 262
تا برون آرد از او طاوس نر 249
تا دل مرد خدا نامد به درد 275
تا نزاد او ، مشكلات عالم است 262
تن چو مادر ، طفل جان را حامله 262
تو اگر انگشترى را بردهاى 176
تو ترازوى احد خود بودهاى 20
تو را ز كنگرهء عرش مىزنند صفير 80
تو كز سراى طبيعت نمىروى بيرون 259
جان گرگان و سگان از هم جداست 235
جان گشاده سوى بالا بالها 299
جمال يار ندارد نقاب و پرده دمى 259
جمله جانهاى گذشته منتظر 262
جهان را خالقى باشد خدا نام 9
چشم دل باز كن كه جان بينى 269
چون برآيد از جهان جان وجود 262
چون نظر عقل از او دور شد 165
حرف كش چون بينمت از زن به مرد 114
حرف كش چون مانم اندر انجمن 114
خضر وقتى غوث هر كشتى تويى 234
خلق گفتند اين سليمان بىصفاست 175
خنجر و شمشير شد ريحان من 148 ، 251
در خلايق روحهاى پاك هست 3
در رحم پيدا نگردد هند و ترك 263
در روز قيامت اين به آن كى ماند 9
در شجاعت شير ربّانيستى 20
دريد و بريد و شكست و ببست 138
دست و پا در خواب بينى ايتلاف 250
دل هر ذرّه را كه بشكافى 15
دوستدار پسر هند مگر آگه نيست 221
دهندهاى كه به گل نكهت و به گل جان داد 43
دين تو را در پى آرايشاند 226
هادى المضلين ( در علم كلام ) ( فارسى ) — صفحة 390
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص٣٩٠