3 . اشعار
الف . فارسى :
آتش حسرت چو به جانش زنند 165
آزمودم مرگ من در زندگيست 149 ، 251
آن تويى كه بىبدن دارى بدن 250
آنكس كه سرت بريد ، غمخوار تو اوست 258
آنكه او تن را بدين سان پى كند 149
آن من فوق است و آن او نشيب 68
ابر نايد از پى منع زكات 54
اتّحادى بىتكيّف بىقياس 24
از آن سو جمله علّتها يكى است 260
از توست فتاده در خلايق همه شور 81
اصل آب نطفه اسپيد است و خوش 262
اگر يك سر موى برتر پرم 69
او اگر معزول گشته است و فقير 176
او بناحق حق داماد پيمبر بگرفت 221
اوّل تو اوّل بىابتدا 267
اوّل و آخر به دوام و ثبات 267
او مگر ينظر به نور اللّه بود 262
اى با همه در حديث و گوش همه كر 81
اى بلند نظر شاهباز صدرهنشين 80
اى به ازل بوده و نابوده ما 266
اى علىّ ! اى باز پر افراخته 20
اى علىّ ! اى باز عنقاگير شاه 20
اى علىّ ! كه جمله عقل و ديدهاى 20
اى كمان و تيرها برساخته 26
اين جهان كوه است و فعل ما صدا 47
اين رسولان ضمير ماهرو 114
اين سخن پايان ندارد باز ران 263