مرد خود را در عبادت كردن تا آنكه حق را گداخته است به واسطهء ريا .
گفتم كه : كيست اين كس ؟ گفت : اجلح كه مراد او على عليه السّلام است چه از سر مباركش بالاى دو جانب پيشانى مو نداشت .
گفتم كه : داعى بر ريا چيست ؟
گفت : خود را در ميان مردم قابل خلافت كند .
گفتم : چه احتياج دارد به اينكه اين مرتبهء جليله را رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بيان فرمود و تو خلافت از او گرداندى .
و اين گرداندن خلافت اشاره به منع كتابت مىتواند بود و اشاره به واقعهء سقيفه هم مىتواند بود و احتمال مجموع هم دارد .
گفت : به درستى كه جوان كم سن بود پس كم شمردند طايفهء عرب سن او را به تحقيق كه كامل شده است بالفعل ، آيا نمىدانى كه نفرستاده است اللّه تعالى پيغمبرى مگر بعد از چهل سال ؟
گفتم : يا امير المؤمنين ! اما صاحبان تميز و عقل به درستى كه هميشه او را كامل مىشمردند از آن روز كه خداى تعالى منار اسلام را بلند كرده است اما او مىشمرند محروم و ممنوع يعنى از حق خود .
پس گفت : آيا نمىدانى كه بعد از اين به خلافت مىرسد بعد از تعب و بعد از آن لغزش مىكند در خلافت قدم او و برآورده نمىشود از خلافت مطلب او ؟ و هرآينه تو شاهد باش اين را - اى عبد اللّه ! - بعد از آن صبح ظاهر مىشود از براى كسى كه دو چشم دارد و خواهند دانست عرب صحت راى مهاجرين اولين را كه صرف خلافت از او كردند در اول ، پس كاش من مىديدم شما را بعد از خود - اى عبد اللّه ! - به درستى كه حرص محرومكننده است و به درستى كه دنيا مثل سايهء توست هر چند خواهى به او برسى دور تر مىشود .
ضياء القلوب مباحثى در امامت ( فارسی ) — صفحة 33
مساهمون: محمد بن عبد الفتاح سراب تنكابنى (فاضل سراب)
ص٣٣