و شاهد بر گفتهء ماست دعواى نص همچنان كه ابن عباس نقل كرد .
و سوم : علم عمر باطن او به اينكه امير المؤمنين عليه السّلام مدّعى خلافت است همچنان كه دلالت دارد بر اين قول او كه : أ يزعم ان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نص عليه .
و چهارم : شهادت عباس بر صدق امير المؤمنين عليه السّلام در دعواى نص همچنانكه روايت كرده است پسرش از او .
و پنجم : اعتراف عمر به صدور كلام از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كه در آن ايماى بيّن بود كه امير المؤمنين عليه السّلام امام است ، اما دعوى كرده است كه ثابت نمىشود حجت و قطع عذر نمىكند .
و در اين كلام عمر دو احتمال است :
يكى اين كه : كلام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دلالت قطعيه بر اين مدعا نداشت تا ثابت شود .
و ديگرى اينكه : ثابت نمىشود از كلام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حجت بر امامت على عليه السّلام اگر چه صريح است در دلالت به واسطهء ظاهر شدن خطابه زعم عمر ، و بعض كلام عمر اشاره به اين معنى دارد .
و ششم : علم عمر به ميل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به سوى امير المؤمنين عليه السّلام همچنان كه دلالت دارد بر آن قول : و لقد كان يربع « 1 » فى امره .
و هفتم : علم او به اينكه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در مرض او ارادهء تصريح به اسم امير المؤمنين عليه السّلام داشته در امامت ، و عمر منع كرده بواسطهء رعايت امر مسلمانان .
و به اين كلام ظاهر شد سبب تخلف از جيش اسامه زياده بر آنچه پيشتر
هامش
( 1 ) . در نسخهء خطى : بربع يا بريع .