است و بدين صورت نخستين بازگردنده است ، چنان كه گوييم كه صورتى كه آن آبى [ يا آتشى است اندر جسم ، ] هرچند كه آن صورتى ذاتى است مر او را ( و « 1 » ) فعل از او بدان صورت همىآيد ، آن صورت مر او را به منزلت عرض [ است چو اضافت ] آن به صورت نخستين جسم كرده شود كه جسم را جسمى بدان است ، از بهر آنكه ( آن ) صورتها « 2 » اندر طبايع بدل شونده است و هر [ جزوى ] از آتش كه گرم و خشك است ، ( چو « 3 » ) گرمى او سرد شود و خشكى او تر شود ، آن جزو از آتش آب گردد و ليكن آن جزو [ از صورت ] جسمى بيرون نشود ، از بهر آنكه صورت جسمى مر هيولى نخستين را غرقه كرده است و وجود هيولى بدوست .
[ و نيز ] گوييم كه جسم جوهرى است فعلپذير و فعل نباشد اندر جسم مگر به حركت ، پس جسم پذيرندهء حركت است [ و آنچه ] پذيرندهء حركت باشد ، مر او را به ذات او « 4 » حركت نباشد ، چنان كه آنچه روشنىپذير باشد ، مر او را روشنايى نباشد . پس مر جسم را حركت نيست ، بل ( كه ) حركت او به چيزى ديگر است .
پس واجب است بر اثر قول اندر جسم و اقسام آن ، سخن اندر حركت و انواع آن گوييم . بتوفيق اللّه تعالى .
هامش
( 1 ) .B: - و .
( 2 ) .A: صورتهاى .
( 3 ) .B: - چو .
( 4 ) .C: خويش .