حركت كند « 1 » با حركات طبيعى كه دارد ، تمامتر و شريفتر است و به مرتبت برتر است از جسمى كه مر او را جز حركات طبيعى ديگر حركتى نيست ، و اين كمال و شرف و مرتبت مر جسم نفسانى را از نفس است . پس پيدا شد بدين شرح كه حدّ نفس كمال جسم طبيعى با آلت است ، چنان كه حكماى دين ( حق « 2 » ) گفتند . ( و اين خواستيم كه بيان كنيم مر اين قول مجمل را كه گفتهاند كه نفس كمال جسم طبيعى با آلت است . )
و چو گفتيم كه جسم طبيعى آن است كه مر او را قوّت الهى قهركننده و جنباننده است به سه جانب و اجسام به سه قسمت بدان قوّت جنبانندهء طبيعى گشته است و طبع نام آن قوّت است كه جنبانندهء جسم است و جسم بدين سه حركت متحرّك است ، همىدانيم كه حركت هر قسمى از آن نه به ذات اوست ، بل ( كه ) به خواست قاهر است ، چه اگر حركت جسم به ذات او بودى ، همگى او به يك حركت متحرّك بودى و جسم همه يك نوع « 3 » بودى . پس گوييم كه طبع آن قوّت است كه حركت جسم بدوست و طبع آغاز حركت جسم است ، از بهر آنكه گفتند حكما كه طبيعت آغاز حركت است مر جوهر جسمانى را ، و چو به باب حركت رسيم از اين كتاب ، سخن اندر او تمام بگوييم و بيان كنيم كز حركت جسم آنچه مر او را طبع همىگويند ، قسر است [ تا مر كسانى را كه ميل سوى قول دهريان دارند ، به برهان ] عقلى جهل دهريان ظاهر كنيم و حق را چو آفتاب بديشان بنماييم .
و بدين شرح كه بكرديم ، ظاهر [ شد كه جسم مركّب است از هيولى و صورت ] كه صورت او مر هيولى را غرقه كرده است و مر هيولى را از اين صورت بيرون شدن نيست . و اين مركّب كه [ جسم است ، آراسته آمده است ] مر پذيرفتن ديگر صورتها را و هر صورتى كه جسم مر او را سپس از اين صورت نخستين پذيرد ، مر او را به منزلت [ عرض است و جسم از زير ] آن صورتها بيرون شونده
هامش
( 1 ) .B: حركت همىكند .
( 2 ) .B: + و حكماى فلاسفه .
( 3 ) .A: به يك حركت ؛B: يك حركت ؛ حاشيهB: يك نوع .