گفتم شرف گرفت به دو گوهر سلف * گفتا خطر گرفت به دو دودهء پدر
. . .
گفتم كه هست با سفره « 1 » در سفر عديل * گفتا كه در حظيرهء قدس است در حضر
( تا آخر قصيده ) در اين اشعار چنان كه ملاحظه مىشود معزّى همه جا او را وجيه الملك ميخواند و تمام اين قصايد قبل از وزارت او گفته شده ، همچنين قصيدهء بسيار معروف :
اى ساربان منزل مكن جز در ديار يار من * تا يك زمان زارى كنم بر ربع و أطلال و دمن
كه در تخلّص آن بمديحه گويد :
دين محمّد را شرف درّ شريعت را صدف * باقى به دو نام سلف ، راضى ازو خلق ز من
بو طاهر طاهر نسب ، نامش سعادت را سبب * پيرايهء فضل و ادب ، سرمايهء عقل و فطن
. . .
از غايت اكرام او ، و ز منّت انعام او * شد در خراسان نام او ، چون نام تبّع در يمن
. . .
فرمان تو بر انس و جان ، در حدّ مرو شاهجان * وز نعمت تو شادمان ، آل رسول و بو الحسن
( تا آخر قصيده )
و همچنين قصيدهاى كه در آن معزّى از « واقعهء تير شهريار » حكايت مىكند و ما آن را سابقا نقل كرديم . ( رجوع كنيد بصفحهء 241 از همين رساله ) .
امّا در ايّام وزارت او معزّى گويد در تهنيت اين مقام :
راز نهان خويش جهان كرد آشكار * در منصب وزارت دستور شهريار
بگشاد روزگار زبان را بتهنيت * چون شد وزير شاه جهان صدر روزگار
فخر ملك عماد دول صاحب أجلّ * قطب معالى و شرف دين كردگار
سعد علىّ عيسى آن صاحبى كه هست * بر آسمان سعد و علو شمس افتخار
هامش
( 1 ) - همان خاتون تاج الدين سفريه مادر سنجر و محمد .