خسف پيدا كند يعنى مردم را به زمين فرو برد چنان كه مردم با يك ديگر گويند كه : دوش فلان به زمين فرو شد ، و فلان شهر به زمين فرو شد ، و فايده در اين اخبار آنست كه عاقل چون بشنود و زمانه چنين بود خود را نگاه دارد و از گناه بپرهيزد .
170 -
الودّ يتوارث ، و البغض يتوارث .
( 1 ) دوستى بميراث رسد و دشمنى بميراث ، چون پدران با يك ديگر دوستى كنند فرزندان هم بر آن روند چندان كه آيند و پدران را در آن ثواب بود ، و چون پدران را با يك ديگر دشمنى باشد فرزندان نيز هم بر آن روند چندان كه آيند و پدران را در آن عقاب بود ، و گفتهاند كه : دوستى پدران خويشاوندى فرزندان بود .
171 -
حبّك الشّيء يعمى و يصمّ .
( 2 ) يعنى دوست داشتن چيزى ترا كور و كر گرداند ؛ يعنى هر كه چيزى از كسى بستاند ويرا دوست دارد ، و سخن بدل وى گويد و كار بمراد وى كند ؛ اگر چه باطل بود ، و هيچ گونه كار آخرت نسازد و حقّ نبيند و نشنود و اگر به او بگويند ناشنوده كند .
172 -
الهديّة تذهب بالسّمع و البصر .
( 3 ) هديه اشنوائى « 1 » و بينائى ببرد چنان كه گفته آمد ، و گفتهاند كه : چون رشوت بدر سرائى در شود بركت بسوراخ « 2 » بدر شود .
ببرد هديه گفت پيغمبر * از خداوند خويش سمع و بصر
172 -
الخير معقود بنواصى الخيل الى يوم القيامة .
( 4 ) خير وابسته است به پيشانى اسب تا روز قيامت ؛ يعنى اسبانى كه بدان جهاد كنند و مال و غنيمت آورند .
173 -
يمن الخيل في شقرها
. ( 5 ) خجستگى اسب در اشقر بود ؛ و « أشقر » اسب سرخ موى بود .
هامش
( 1 ) يعنى شنوائى كه قوهء سامعه باشد .
( 2 ) در نسخهء ديگر : « از سوراخ » .