15 -
المرء مع من أحبّ .
( 1 ) مرد با آن كس بود كه دوستش دارد ؛ يعنى بقيامت .
151 -
كرم المرء دينه ، و مروّته عقله ، و حسبه خلقه
. ( 2 ) كرم مرد دينش است ، و مروّت او عقلش است ، و حسب او خلقش است . اين خبر دليل است كه هر كه كريم نبود دينش نبود ، و هر كه در وى مروّت نبود عقلش نبود ، و هر كه نيك خلق نبود حسبش نبود .
152 -
من حسن اسلام المرء تركه مالا يعنيه
. ( 3 ) از نيكى اسلام مرد دست بداشتن اوست از آنچه بكارش نيايد ؛ يعنى هر كه را غم دين و اسلام بود چون خواهد كه چيزى كند يا گويد ؛ بنگرد اگر در آن منفعتى بيند بكند و الّا گردش نگردد .
153 -
النّاس كأسنان المشط
« 1 » ( 4 ) مردم چون دندانهاى شانهاند يعنى افعالشان يكيست در آنچه و بال بود ، يا اصل وطينشان « 2 » يكسان « 3 » بود و فضل آن را بود كه با عبادت بود .
154 -
النّاس معادن كمعادن الذّهب و الفضّة
. ( 5 ) مردم كانهائيست چون كانهاى زر و سيم ؛ يعنى چنان كه معدن بود كه از آن زر و سيم « 4 » خيزد و نيز بسيار بود كه از آن چيزى برنخيزد ؛ حال مردم همچنين بود .
155 -
النّاس كابل مائة لا تجد فيها راحلة واحدة .
( 6 ) مردم همچون صد اشتر است كه نيابى در ايشان يكى را كه بر نشستن را شايد ، و مصطفى عليه السّلام با اين خبر آن ميخواهد كه خلق را علم ميدهد كه مردم را پيش از آنكه بيازمائيد بر ايشان اعتماد مكنيد ، و بر ايشان واثق مباشيد ، و استوارشان
هامش
( 1 ) در منتهى الارب گفته : « مشط مثلّثة شانه مشط ككتف و عنق و مشطّ كعتلّ مثله » .
( 2 ) در نسخهء ديگر : « و تن » .
( 3 ) در نسخهء ديگر : « يك سال » .
( 4 ) در نسخهء ديگر : « زرسره » .