مختلفه در مىآيد ، واجب الوجود همچنين [ است ] .
و مثال زدهاند به نور شمس كه يك نور است ، هر جا بتابد ، نه اينكه نورى كه به صحن مسجد مثلا افتد غير آن نور باشد كه در بيابان است ، بلكه يكى است لكن به اعتبار حدود مسجد مىگوئى نور مسجدى و حدود بيابانى گوئى نور بيابانى .
و آنچه نسبت به آخوند داده شده است « 1 » كه او ممكنات را از قبيل ظل مىداند و واجب الوجود ذى ظل و گفته كه هر كس قضيه ظل و ذى ظل را تصور كند كلاهما خواهد فهميد كه ما چه مىگوئيم يعنى ظل از خود وجود عليحده ندارد ، بلكه حيثيت ذاتش تبعيت و ارتباط به ذى ظل است و آنچه است و هستى بر او صادق آيد همان ذىظل است .
و نيز صوفيه گويند كه هر يك از اين مجالى و مظاهر به قرص شمس نزديك باشند ، نور او زيادتر است و لذا بعضى از ممكنات مثلا وجودش اشد است و در بعضى اضعف ، و در بعضى فقر است و در بعضى غنا و هكذا . و بالجملة اشراقات شمس متفاوت است ، در بعضى اشد و اولى است و در بعضى اضعف .
و مثال ديگر مىزنند دراين مقام ، و گويند ما كه تقديم و تأخير مىبينيم در وجود است نه اين است كه در وجود تقديم يا تأخيرى است بلكه همهء اشياء را به يك تجلى موجود نمود ، لكن عدم ظهور به جهت عدم استعداد قوابل بود ، مثل اينكه شمس در اول طلوع از افق در اشراق او مكانى با مكان ديگر تفاوت نداشت ، نه اينكه نور او در اول طلوع كمتر است و در وقت ظهر بيشتر مىشود ، بلكه همان قرص شمس است مگر آنكه در قوابل و تجليات و مظاهر و مرايا استعدادى نبود ، بسا مىشود در قوابل كه وقت ظهر مستعد اشراق شمس مىشود ، و بسا مىشود وقت ديگر .
و هكذا گويند مثلا علوم را ندادند « 2 » عالم كلا به يك تجلى آفريد ، اين افكار جديده نه اين است كه ممكنات است . « 3 » از خود باشد بلكه همان علم است مگر آنكه قوابل مختلف
هامش
( 1 ) . صدر المتألهين ، الاسفار ، السفر الاوّل ، المرحلة السادسة ، الفصل 25 ، ج 2 ، ص 291 .
( 2 ) . كذا فى الاصل .
( 3 ) . كذا فى الاصل .