[ 452 ] قوله « قبل النظر فى الوجود . . . » « 1 »
اى قبل ان يوجد شئ .
[ 453 ] قوله « بانه ان كان فى الوجود تركيب . . . » « 2 »
اى ما يقتضيه الشرطية .
[ 454 ] قوله « لا حقيقيا و لا اضافيا . . . » « 3 »
حقيقى آن است كه موضعى را معين بكنى و ساير فوقيات را نسبت به او بدهى و معلوم است كه اضافى بدون حقيقى نمىشود ، مثلا هر گاه فلك قمر را منتهى قرار دادى و او را فوق معين كردى او مىشود حقيقى پس ساير فوقيات را نسبت به او ملاحظه كنى به اين معنى كه هر چه به او اقرب است از شئ ديگر او فوق است و هر چه از او ابعد است تحت است ، پس تحتيّت و فوقيّت نسبت بحقيقى است و اگر جدا آن را معين نكنى بلكه حركت را ملاحظه كنى الى مالا نهاية له فوق حقيقى كه مشخص نيست اضافى متحقّق نخواهد شد از بابت اينكه اضافى بايد دو طرف داشته باشد كه هر چه به طرف ضدى نزديك باشد از فلان اقرب است فوق است مفهوم باى به طرف « 4 » در وقتى كه نهايت . . . نداشته باشد متحقّق نمىشود پس اضافى معنى ندارد پس اگر فوق حقيقى خود جسم فلك الافلاك است پس هر چه به او اقرب باشد فوق است و اگر محدّب فلك الافلاك را فوق حقيقى قرار بدهى معلوم است كه مقعرش [ به ] نسبت نار تحت خواهد شد .
[ 455 ] قوله « و رغبة من شئ الى شئ » الى قوله « متخالفين » « 5 »
پس دو شئ لازم است كه شئ اول مقتضى طبع متحرك باشد و شئ ثانى خلاف مقتضى طبع متحرك باشد كه مرتب باشد بر شئ اوّل ، پس بايد اين دو شئ مختلف بالنوع باشند لا محالة .
هامش
( 1 ) . 165 / 16 .
( 2 ) . 165 / 16 .
( 3 ) . 166 / 2 .
( 4 ) . كذا فى الاصل .
( 5 ) . 166 / 11 .