به نغمهء داودى و طائر قدسى به نواى عندليبى به گوش هوشم خوانندگى آغاز نمود ، كه هان اى خردمند تا كى در زاويهء خمول نشسته ، جواهر معارف و لئالى حقائق را در گنجينه خاطر مستور داشته ، حال متاع گرانبهاى حقائق معارف ترا مشترى عالىهمتى بهم رسيده ، و لئالى جواهر عقليه و لمعات وارادات قلبيهء ترا خريدار بلند مرتبه پيدا آمده ، به جلوهء عيانآور آنچه را كه مدّتها در مخزن ضمير مستور ساختهاى و به محضر شهودآور آنچه را كه سالها در مكمن خاطر مخفى داشته [ اى ] تا در نظر اهل بصيرت جلوهگرى نمايد و دلهاى صاحبان معرفت و حكمت را منوّر و روشن گرداند .
با كمال انكسار زبان حالم به اين مقال مترنّم گرديد كه به جهت كثرت هجوم امراض و اسقام و شدت درد و اوجاع و آلام « 1 » و وفور ساير سانحات و واردات ايّام ، مكنون خاطر خود را نيز فراموش كرده ، و نعم ما قيل :
كسى چگونه به سامان در آورد آن سر * كه گر ز زانوى برداشت كوفت بر ديوار
لهذا در گوشهء خلوتى نشسته ، نه مرا با كسى كارى و نه كسى را با من رفتارى . به شكر و سپاس حضرت بارى و به دعاگويى بندگان اقدس ميمون ظل اللهى اشتغال و ابتهاجى دارم .
مى دو ساله و محبوب چهارده ساله * همين بس كه مرا صحبت از صغير و كبير
دوباره هاتف غيبى با كمال دلنوازى به گوش هوشم خواند و بگوشهء خاطرم القا نمود ، كه اين گونه معاذير نفسانى و وساوس شيطانى را بايد به پشت گوش انداخت و روى نياز به درگاه بىنياز فياض خيرات و بركات آورد . و از باطن ولايت مخزن علوم ربانى و منبع معارف يزدانى استمداد بايد نمود تا مكنون خاطر به احسن وجوه به محضر شهود آيد ، و در نظر ارباب نظر جلوهگر گردد .
و القا نمود كه مكنون خاطر آنكه شرح مستوفايى از براى كتاب اسرار الآيات كه از حكيم الهى ، عالم ربانى عارف صمدانى ، شمس سماء حكمت ، نور سراج معرفت ، سلطان معارف و برهان حقائق ، قدوة المحققّين و زبدة المدقّقين ، رئيس الموحّدين ، صدر الالهيين محمّد المدعوّ بصدر الدين موروث است ، و بر امّهات علوم الهيه و معارف حقيقه و اصول
هامش
( 1 ) . متأسفانه حكيم مؤسس بواسطه همين بيماريها دارفانى را وداع گفت و مهلت اتمام اين كتاب را نيافت .