شدت خوف و هراس پاى ثباتش متزلزل گرديده ، گاهى در بام اين قصر لاجوردى ببحر محيط فكرت غوطه خورده ، دريا عرق انفعال ريخته ، و گاهى از كثرت اضطراب و اضطرار در زير اين سطح خاكسترى مختفى گرديده ، انگشت حيرت بدندان گرفته ؛ صاحب شوكتى كه شوكت سكندرى و شكوه دارايى از جنب شوكت و جلالتش منزلهء قطره به درياى عمّان و ذرّه به كوه و بيابان است .
شهريارى كه از سطوت سلطنت و هيبت خلافتش خاقان چين را لرزه در جان ، و قيصر روم را رعشه بر اندام افتاده ، از مهابت سنان شعر اشكافش بهرام خونآشام در پنجم پايهء اين سپهر نيلى فام بر خود لرزيده ، لرزان و هراسان روى به مغاك مغرب نهاده ، و از برق شمشير خون ريزش شيران بيشهء دغا در بيغولها خزيده ، و سركشان بسيط غبرا بوادى هلاكت و مذلّت افتادهاند ؛ شعلهء تيغ آتش بارش خرمن هستى گردن كشان را چنان سوخته به باد فنا داده كه نه نامى از ايشان در صفحهء روزگار باقى [ مانده است ] و نه نشانى . غريو كوس و ناى و صداى توپهاى اژدر دهانش و لوله در جهان و غلغله در زمين و زمان انداخته ، روز دشمنان كين را تيره و تار ساخته [ است ] .
معدلت گسترى كه صيت عدل و دادش از ثرى تا به ثريا فرو گرفته [ است ] ؛ داورى كه به اندك ستمى خاك هستى ستمگرى به باد فنا داده ، ريشهء ظلم و طغيان را چنان از بيخ بر كنده ، به آتش قهر پادشاهى سوخته ، كه شير با نخجير همدم گرديده ، گرگ با ميش همنفس ، صعوه با باز همزبان آمده ، كبك با شاهين توأمان [ گشته است ] . كشورستانى كه از درخشنده آفتاب جودش اقطار جهان روشن ، و از بارنده سحاب كرمش سبزهزار دلها گلشن [ گشته است . ] .
شمّهاى از علّو همّت ميمونش آنكه سنگ خارا را با لعل بدخشانى و گوهر غلطان را با ريگ بيابانى برابر مىشمارد . قصر همت ميمونش از آن بلندتر كه سيمرغ و هم و خيال به هزاران جناح فكرت و تدبير به ادنى پايهء رفعتش تواند پريد . و ايوان سخى و عطايش از آن رفيعتر كه هماى بلند پرواز فكر و قياس به اولين دريچهء بنيانش تواند رسيد . چه سان بپرد مگس آنجا كه ريزد بال و پر عنقا ؟
از وفور جوايز و صلاتش جيبها پر از درّ و گوهر ، و از كثرت عطا و انعامش دامنها پر از زر و جوهر . يد بيضاى مكرمت و احسانش نام كرمداران جهان را به اندك اشارتى از
مجموعه مصنفات حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى (فارسى) — صفحة 157
مساهمون: آقا على مدرس زنوزى طهرانى (حكيم مؤسس)
ص١٥٧