بود ولى انتخاب خود معاويه مهم بود زيرا كه او مصلحت را بهتر از همه ميشناسد و ميداندچه كسى آرزوهايش را عملى خواهد ساخت و اين آرزوهاى معاويه بود كه يزيد را بر سر كار آورد .
2 - در هر جنايت و حادثه دلخراشى كه با منطق دين و قرآن و حتى بشرى سازگارى ندارد فورا معاويه و يزيد را مجتهد ميسازد و بعد از آنها دفاع مىكند كسى كه مجتهد باشد بر مبناى اجتهادش كارها را انجام ميدهد پس خلاف و جنايتى مرتكب نشده اند .
3 - امامت از اصول دين نيست بلكه از مصالح عامه مردم است زيرا اگر از اصول دين بشمار ميرفت لازم بود پيامبر اسلام ( ص ) كسى را بجانشينى خود برگزيند ولى ايشان كسى را انتخاب نكرد و در لحظات آخر عمرش كاغذ و قلم خواست تا مطالبى در اين زمينه بنويسد ولى عمربن خطاب مانع شد .
4 - دليل قطعى و معتبرى در دست نداريم كه پيامبر اسلام ( ص ) على ( ع ) را جانشين خود كرد و بزرگان اخبار مطلبى در رابطه با اين موضوع نقل نكردهاند چون اگر روايتى بود آنها در كتابهايشان مىآوردند « 1 » . بنابراين روشن مىشود كه ابن خلدونها از روى عناد و لجاجت سخن مىگويند چون اين همه احاديث را در كتاباى اهل سنّت ناديده گرفتند پس با اين همه اخبار ثابت مىشود كه امامت از اصول دين است چون در روز غدير و مكانهاى متعدد پيامبر اسلام ( ص ) اميرالمؤمنين ( ع ) را جانشين خود قرار داد ، عمربن خطاب از نوشتن آخرين نامه بسيار مهم پيامبر ( ص ) مانع شد چون ميدانست مسئله جانشينى على ( ع ) را ميخواهد روشن تر بنويسد تا از نفوذ بيگانگان جلوگيرى كند .
هامش
( 1 ) - مقدمه تاريخ فصل / 30