به من درس دادند اما معلّم من كاملا خ خ از عهده بر نميآمد تا آنكه بسيوطى رسيدم والد معظم خودشان متكفل درس شدند سيوطى و جامى و مغنى را نزد ايشان خواندم اما تعطيلى بسيار داشت ، زيرا كه ؟ ؟ ؟ ايشان و مسافرتهاشان زياد بود خلاصه چند سال ببطالت و اهمال گذشت و چون سنّم مقتضى نبود والد معظم راضى نميشدند كه مرا بجاى ديگر بفرستند تا اينكه باصرار زياد با همراهى يكنفر كه از همان محل بود مرا بكاشمر روانه كرد مدت شش ماه در كاشمر با او همحجره و همدرس بودم چون بايام تعطيلى برخورد و عودت به وطن كردم باز والد معظم از رفتن ممانعت فرمود امّا طولى نكشيد كه در پائيز همانسال با دائى خود اجازه هجرت بمشهد مقدس فرمود در سال هزار و سيصد و چهل و چهار كه سنّم بين سيزده و چهارده بود بمشهد مقدس آمدم و دنبال تحصيل را گفتم اما فراغت تام بطوريكه دلبخواه من بود نداشتم زيرا كه اجازه رفتن بمدرسه
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 25
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٥