18 صوفيان واستدند از گرومى همه رخت * دلق ما بود كه در خانه خمار بماند
داشتم دلقى و صد عيب مرا مىپوشاند * خرقه رهن مى و مطروب شد و ز نار بماند
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد * قصه ما است كه در هر سر بازار بماند
( اشاره است بمساعدت زمان با خرابانيان و همكارى كردن صوفيان با ايشان و بار ديگر برگشت بر وفق صوفيان و تزهد ايشان و ثابت ماندن حافظ بر در ميخانه ) .
19 ز خانقاه بميخانه ميرود حافظ * مگر ز مستى زهد و ريا به هوش آمد
( اشاره ببدايت حال خويش است كه در خانقاه بوده ) .
20 حافظ بكوى ميكده دائم بصدق دل * چون صوفيان بصفه دار الصفا رود
21 آن شد ايخواجه كه در صومعه بازم بينى * كار ما با رخ ساقى و لب جام افتاد
من ز مسجد بخرابات نه خود افتادم * اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
( از ذكر صومعه در مقابل مسجد معلوم مىشود كه مراد خانقاهاست ) .
22 بيفشان زلف و صوفى را ببازى و برقص آور * كه از هر حلقهء زلفش هزاران بت بيفشانى