2 . « ابن مسعود » مىگويد :
اتىَ النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله رَجُلٌ يُكَلِّمُهُ فَارْعَدَ فقال : هَوِّنْ عَليكَ ، فَلَسْتُ بِمَلِكٍ « 1 »
« مردى خدمت رسول خدا آمد و با ترس و لرز شروع به صحبت با آن حضرت كرد ، حضرت فرمود : آرام باش من كه پادشاه نيستم . »
3 . همچنين در روايتى آمده است كه امام صادق عليه السلام فرمود : رسول خدا صلى الله عليه و آله روى زمين نشسته بود و غذا مىخورد ، زن بدزبانى از كنار آن حضرت رد شد و گفت : اى محمد ! به خدا قسم ! كه تو مانند بنده غذا مىخورى و مانند بنده مىنشينى . رسول خدا لقمهاى به او داد ، زن گفت : نه به خدا ، بايد لقمهاى كه در دهانت هست به من بدهى ، رسول خدا لقمه را از دهانش در آورد و به او داد و زن آن را خورد . « 2 » 4 .
خَمْسٌ لا أَدَعُهُنَّ حَتَّى الْمَمَاتِ الْأَكْلُ عَلَى الْحَضِيضِ مَعَ الْعَبِيدِ وَ رُكُوبِيَ الْحِمَارَ مُؤْكَفاً وَ حَلْبِيَ الْعَنْزَ بِيَدِي وَ لُبْسُ الصُّوفِ وَ التَّسْلِيمُ عَلَى الصِّبْيَانِ لِتَكُونَ سُنَّةً مِنْ بَعْدِي « 3 »
« پنج كار است كه تا زنده هستم رهايشان نمىكنم : غذا خوردن بر روى زمين با بردگان ، سوار شدن بر الاغ برهنه ، دوشيدن بز با دست خودم ، پوشيدن لباس پشمينه ، و سلام كردن به كودكان ، تا اين كارها بعد از من سنّت شود . »
5 . روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله براى نماز به مسجد مىرفت ، در راه كودكانى از انصار را ديد كه بازى مىكردند ، كودكان همين كه حضرت را ديدند گردش حلقه زدند و هر كدام مىگفتند :
كُنْ جَمَلِى
شتر من باش . كودكان از اينرو اين حرف را مىزدند كه بارها ديده بودند آن حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام را بر دوش خود سوار مىكرد و
هامش
( 1 ) - مكارم الاخلاق : ج 1 ، ص 48 .
( 2 ) - المحاسن : ج 2 ، ص 245 .
( 3 ) - امالى صدوق : 68 / 2 .