« كلّما وجد العلّة وجد المعلول و كلمّا عدم العلّة عدم المعلول . »
به عبارت ديگر هيچگاه معلولى بدون علّت يافت نمىشود و هيچگاه معلول از علّت تامّه جدا نمىشود و محال است كه يكى بدون ديگرى باشد اين قضيه نيز از بديهيّات بوده و كافى است كه ما علّت تامّه را تصوّر كنيم و به ضرورت و وجوب وجود معلول حكم كنيم .
با حفظ اين مقدّمه مىگوييم :
از جملهء ممكنات و حوادث عالم عبارت است از معلومات تصديقى ما و يقين ما به اينكه مثلا : « اللّه تعالى موجود » ، « الملك موجود » و . . . اين يقين ما محتاج به علّت است ( به حكم قضيه اوّل از دو قضيه مذكور در مقدّمه ) و عاملى بايد آن را به وجود آورده باشد حال علّت به وجود آورندهء اين يقين تصديقى چيست ؟ علّت يقين در تقسيمى دو قسم مىشود :
1 . علّت داخلى
2 . علّت خارجى
منظور از علّت داخلى عبارت است از علّتى كه داخل در ذات قضيه است و نيازى به كمك از خارج ندارد و منظور از اينكه علّت در ذات قضيه است يعنى اينكه مجرّد تصور اطراف قضيه ( موضوع و محمول ) علّت از براى حكم و تصديق و علم به نسبت است و تصوّرات ثلاث علّت اين تصديق است .
مثال : « الكل اعظم من الجزء » ، « النقيضان لا يجتمعان »
اين مطلب در باب اوّليّات از يقينيّات توضيح داده .
مثال ديگر : وجود ممكن و معلول بدون علّت محال است ، و تخلّف معلول هم از علّت تامّه محال است . دو قضيهء مذكور كه در مقدّمه اين بحث بودند ، از بديهيّات اوّليّه هستند . يعنى در قضيهء اوّل كافى است كه مسئلهء ممكن يا حادث و مسئلهء علّيت را به درستى تصوّر كنيم كه البتّه موجب حكم و تصديق مىگردد و يا در مثال دوم كافى است كه ما مفهوم علّيت تامّه و معلوليّت را به درستى تصوّر كنيم . به عبارت ديگر به محض تصوّر صحيح از اطراف قضيه به تصديق آن مىرسيم . پس اينگونه قضايا نيازمند علّتى خارج از قضيه نيستند بلكه نفس تصوّر اطراف قضيه موجب اين تصديقات است و لذا اينها را اوّليّات گويند چون اوّل هستند و از هر قضيهء ديگرى جلوتر در ذهن مىآيند و
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 292
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٩٢