پيوسته بدنبال توهمات مىرود و از همينجا است كه كثيرى از انسانها ملحد ، كافر و منكر وجود حقيقت كذايى مىشوند و مىگويند :
هر موجودى مادى و محسوس است ، و چيزى كه مادى نباشد موجود نيست ، پس اللّه موجود نيست .
بسيارى از كسانى هم كه ايمان به خدا دارند او را موجودى جسمانى و شبيه انسان تصوير كردهاند و كمتر كسى موفّق شده كه منوّر به نور عقل گرديده و نفس را از غلبهء اوهام رها ساخته باشد تا بتواند آنچه را كه با وهم ادراك نمىكند با عقل ادراك كند .
و لذا مىبينيم كه خداوند مىفرمايد :
وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ
« 1 »
يعنى : اى پيامبر تو هرچند كه در راه ارشاد حريص باشى بيشتر مردمان ايمان نخواهند آورد .
طبق اين آيه از بيشتر انسانها بالمطابقه نفى ايمان شده و بالملازمه مفهومش اين است كه گروه قليلى از انسانها ايمان آورده و به اسلام خواهند گرويد و تازه نسبت به همين اقليّت هم مىفرمايد :
وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ
« 2 »
يعنى اكثريت كسانى كه ايمان آوردهاند در همان آنى كه مؤمن هستند مشرك هم هستند ! !
در اينجا سئوالى مطرح مىشود كه چگونه ممكن است اكثر مؤمنين در حين ايمان مشرك هم باشند درحالىكه ايمان و شرك نقطهء مقابل يكديگر بوده و اجتماعشان در آن واحد محال است ؟
در جواب بايد گفت : اگر منظور شرك جلّى باشد يعنى اكثر مؤمنين و خداپرستان ، بتپرست هم هستند و سنگ ، چوب و معبودهاى ساختگى خود را مىپرستند البّته چنين چيزى ممكن نيست . امّا منظور شرك خفى است يعنى خدايى را كه اكثر مؤمنان باور دارند خداى واقعى نيست بلكه ساخته و پرداختهء اوهام است و آنچه را كه ذهن آنها تراشيده مىپرستند و فرمودهء قرآن كريم :
هامش
( 1 ) . يوسف / آيهء 104 .
( 2 ) . سورهء يوسف / 106 .