عبيداللَّه خشمناك شد و فرياد زد به خدا قسم ! تو را هرگز رها نمىكنم مگر آنكه اسامى آن افراد را كه حسين برايشان نامه فرستاده بگويى و يا اينكه بر بالاى منبر رفته و حسين و پدر و برادرش را دشنام دهى .
قيس گفت : چون آن گروه را نمىشناسم ، پيشنهاد دوم تو را مىپذيرم .
عبيد اللَّه فكرى كرد قيس از مرگ ترسيده ، پس دستور داد تا مردم كوفه در مسجد بزرگ آن شهر جمع شده و به سخنان قيس ، فرستادهء امام ، گوش فرا دهند .
سرانجام « قيس بن مسهّر » بر فراز منبر قرار گرفت و پس از حمد ثناى خداوند و درود بر رسول خدا و رحمت بسيار بر على و فرزندانش ، بر عبيداللَّه و پدرش و سردمداران حكومت از كوچك و بزرگ لعنت فرستاد و با صداى بلند گفت :
اى مردم ! حسين بن على بهترين خلق خدا و فرزند فاطمه دختر رسول خداست و من فرستادهء او بسوى شما هستم ، من در يكى از منزلهاى بين راه از او جدا شدم و نزد شما آمد تا پيام او را به شما برسانم ، به نداى او لبيك گوئيد .
مأموران ابن زياد خبر سخنان قيس را براى او بردند ، عبيد اللَّه كه تمام نقشههاى خود را نقش بر آب ديده بود سخت خشمگين شد و
قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 55
مساهمون: على اصغر ظهيرى
ص٥٥