على عليه السّلام به او فرمود : برگرد و شوهرى غير از من طلب كن ، چرا كه تو از شأن من نيستى [ على را با تو سنخيّتى نيست ، على و دنيا كفو نيستند ]
سپس به بيلم روى آورده [ و سرگرم كار شدم و اين اشعار را سرودم :
لقد خاب من غرّته دنيا دنية * و ما هى آن غرّت قرونا بنائل
اتتنا على زىّ العزيز بثينة * و زينتها فى مثل تلك الشمائل
فقلت لها غرّى سواى فانّنى * عزوف من الدنيا و لست بجاهل
و ما انا و الدنيا فانّ محمّدا * احلّ صريعا بين تلك الجنادل
و هيهات امنى بالكنوز و ودّها * و اموال قارون و ملك القبائل
اليس جميعا للفناء مصيرنا * و يطلب من خزّانها بالطوائل
فغرّى سواى انّنى غير راغب * بما فيك من عزّ و ملك و نائل
فقد قنعت نفسى بما قد رزقته * فشائنك يا دنيا و اهل الغوائل
فانّى اخاف الله يوم لقائه * و اخشى عذابا دائما غير زائل
ترجمه : تحقيقا دچار خسران گرديده آنكس كه دنياى دنّى و پست او را فريفته و معروف ساخته است * همان دنيائى كه با زرقوبرق و منافعش قرنها را * گول زده است .
دنيا در هيئت خانم بثينه و با زينت او نزد ما آمد و همانند شمائل بثينه را داشت من به دنيا گفتم : غير مرا فريب بده چرا كه من از دنيا بسيار بسيار اعراضكننده و رويگردانم و در اين كار هم جاهل و ناآگاه نيستم [ يعنى اعراضم از روى شناخت و آگاهى به ماهيّت دنيا است . ]
مرا با دنيا چه كار [ همان دنيائى كه پيامبر صلى اللّه عليه و إله را از ما گرفت ] و او هماينك در ميان سنگهاى خرد و كوچك واقع شده است [ يعنى در خانهء قبر و از ميان ما رفت است . ]
هيهات كه آرزوى على گنجها [ زر و سيم دنيا ] و دوستى آنها باشد و در