تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الصحيفة المهدية (صحيفه مهديه) (فارسى) — صفحة 699

مساهمون:

ص٦٩٩
به خواندن زيارت جامعه كردم و آن را به طور كامل خواندم . بار ديگر آن شخص آمد و فرمود : هنوز نرفته‌اى ؟ بىاراده ، اشكم سرازير شد و گريستم ؛ گفتم : اين همه وقت است كه اين جا هستم ، و راه را بلد نشده‌ام ! فرمود : عاشورا بخوان . در مورد زيارت عاشورا نيز همان وضع را داشتم ، يعنى مانند زيارت جامعه نمىتوانستم آن را از حفظ بخوانم ، ولى برخاستم و بىاختيار آن را تا آخر خواندم و لعن و سلام و دعاى علقمه را نيز قرائت كردم . ديدم دوباره آمد و فرمود : هنوز هم كه نرفته‌اى ؟ ! گفتم : نه ، تا صبح هم اين جا مىمانم . فرمود : حالا من ، تو را به كاروان مىرسانم . رفت ، و بر الاغى سوار شد و بيل خود را بر دوش گذاشت و آمد و گفت : پشت سر من سوار الاغ شو . من سوار شدم و افسار اسبم را نيز به دست گرفتم ولى اسبم حركت نكرد . فرمود : افسار اسب را به من بده . افسارش را به دست آن شخص سپردم و او بيل خود را بر شانهء چپ گذاشت و افسار اسب مرا با دست راست گرفت و به راه افتاد . اسبم ، به گونه‌اى شگفت‌انگيز ، گوش به فرمان او بود و به دنبال او به راه افتاد . آن گاه دستش را بر زانويم نهاد و فرمود : شما چرا نافله نمىخوانيد ؟ نافله ، نافله ، نافله . شما چرا عاشورا نمىخوانيد ؟ عاشورا ، عاشورا ، عاشورا . شما چرا جامعه نمىخوانيد ؟ جامعه ، جامعه ، جامعه . ايشان به گونه‌اى مسير را مىپيمود كه گويى زمين در زير پايش درمىنوردد ؛ ناگهان برگشت و به من فرمود : دوستانت ، آن‌ها هستند . ديدم كه دوستانم در كنار نهر آبى فرود آمده‌اند ، و از آب آن براى نماز صبح وضو مىگيرند . من ، از الاغ پياده شدم كه سوار اسبم شوم ولى نتوانستم . ايشان ، از الاغ پياده شدند و بيل خود را در ميان برف‌ها زدند و مرا سوار بر اسبم نمودند . سپس ، سر اسب را رو به محلى كه دوستانم بودند ، گردانيدند . در اين اثناء بود كه در خاطرم گذشت : اين شخص كيست كه به راحتى ، فارسى