من آمد ، و گفت : منزلگاه بعدى كه در پيش داريم ، ترسناك است ؛ بدين جهت ، لازم است عجله كنيد و از قافله عقب نمانيد .
زيرا ما در بين راه كمى از كاروان فاصله مىگرفتيم ، حدود دو و نيم يا سه ساعت به صبح مانده بود ، كه همگى با هم حركت كرديم ، هنوز به طور تقريبى نيم فرسخ يا سهچهارم فرسخ از منزلگاه قبلى دور نشده بوديم كه ناگهان هوا دگرگون و تاريك شد ، و شروع به بارش برف كرد .
در اين حال ، هر يك از دوستانم سرش را پوشانيد و به سرعت ، حركت كرد . من نيز چنين كردم ، ليكن نمىتوانستم به سرعت آنان بروم ؛ آنان دور شدند و من تنها ماندم .
لذا ، از اسب پياده شدم و در كنار جاده نشستم و به شدّت دچار اضطراب و نگرانى شدم ؛ چون ، حدود ششصد تومان براى خرجى سفرم همراه داشتم . پس از انديشه در مورد وضعيّتم ، بدين نتيجه رسيدم كه همان جا بمانم تا صبح شود ، و به همان منزلگاه قبلى برگردم و از آن جا چند نفر را براى نگهبانى از خود استخدام كنم ، تا دوباره به كاروان برسم .
در همين انديشه بودم كه ناگهان باغى زيبا را در پيش رويم ديدم ، و مشاهده كردم باغبانى در آن جاست و بيلى در دست دارد و برفها را از شاخ و برگ درختان مىريزد . باغبان نزدم آمد و به قدرى پيش آمد كه فاصلهء كمى بين من و ايشان بود .
فرمود : تو كيستى ؟
گفتم : دوستانم رفتند و من تنها ماندم ، و راه را نيز بلد نيستم ؛ سرگردان شدهام .
وى با زبان فارسى گفت : نافله بخوان
تا راه را پيدا كنى ؛ و مقصودش نماز شب بود .
من مشغول نماز شب شدم ، تا از تهجّد فارغ گرديدم پس از آن دوباره نزدم آمد و فرمود : آيا هنوز نرفتهاى ؟
گفتم : به خدا ، راه را بلد نيستم .
فرمود : جامعه بخوان
. من زيارت جامعه را حفظ نكرده بودم ، و هيچگاه نمىتوانستم آن را حفظ و بدون نگاه كردن به كتاب بخوانم ؛ با اين كه بارها به حرم مطهّر امامان عليهم السلام شرفياب شده بودم ، با اين حال ، در همان جا ايستادم و از حفظ شروع
الصحيفة المهدية (صحيفه مهديه) (فارسى) — صفحة 698
مساهمون: سيد مرتضى مجتهدى سيستانى
ص٦٩٨