عمر طائى مرا به چشم خودى نمىنگريسته و چنين مىپنداشته كه من از جاسوسان تركيه هستم ، از آنجا كه بعداً برايم روشن شد كه شيخ عمر طائى با حاكم معيّن از جانب سلطان عثمانى مخالف است و يكديگر را متّهم مىكنند و بهم بدگمانند .
و به هر حال ، چارهاى نديدم جز اين كه از مسجد شيخ عمر به كاروانسراى غريبان و مسافران نقل مكان كنم ، در كاروانسرا اتاقى اجاره كردم ، صاحب كاروانسرا مرد احمقى بود كه هر بامداد آسايش را از من مىگرفت ، چرا كه هنگام اذان صبح به در اتاق من مىآمد و به شدّت در اتاق را مىكوبيد تا من براى نماز صبح برخيزم و من مجبور بودم كه با او مدارا كنم ، پس برمىخواستم و نماز صبح را مىخواندم پس از آن مرا به خواندن قرآن دستور مىداد كه تا طلوع آفتاب مشغول باشم .
وقتى به او گفتم : خواندن قرآن واجب نيست ، تو چرا اين قدر اصرار مىكنى ؟
او در جواب گفت : هر كس در اين وقت بخوابد ، فقر و نكبت را به كاروانسرا و براى ساكنان آن به ارمغان خواهد آورد .
و چون به خاطر تهديد خروج از كاروانسرا چارهاى جز پذيرفتن دستوراتش نداشتم مجبور شدم كه اوّل اذان ، نماز بگزارم ، سپس بيش از يك ساعت هم هر روزه قرآن بخوانم .
مشكلات من به همين اندازه پايان نمىيافت ، زيرا صاحب كاروانسرا كه اسمش مرشد افندى بود يك روز پيش من آمد و گفت : من از روزى كه تو اتاق را اجاره كردهاى به مشكلاتى گرفتار شدهام و آنها را جز از طالع تو نمىبينم و فهميدم سبب آن است كه تو مجرّدى و تجرّد شوم است . پس يا ازدواج مىكنى يا اين كه از كاروانسرا بيرون مىروى .
مزدوران انگليس، خاطرات همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامى (فارسى) — صفحة 30
مساهمون: هامفري (مستر همفر)
ص٣٠