ولى فورى از اين انديشه دست كشيدم و از اين فكر شيطانى ( ! ) پرهيز كردم و تصميم گرفتم كه اين پياله را تا آخر سر كشم .
در آنجا با عالم كهنسالى به نام « احمد افندى » آشنا شدم از پاكى طينت ، سعهء صدر ، صفاى باطن و خيرخواهى ، نمونهاش را در ميان بهترين مردان دين خودمان نيافتهام . آن پيرمرد شب و روز تلاش مىكرد كه خود را به پيامبر اسلام ( حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم ) شبيه سازد و او را مَثَل اعلى و نمونهء و الا مىدانست و هر گاه از او ياد مىكرد ، چشمانش از اشك پر مىگشت .
از خوشوقتى و خوش نصيبى من اين بود كه او هرگز - حتّى يك بار هم - از اصل و نسبم پرسشى نكرد و مرا محمّد افندى خطاب مىكرد و هر چه را از او مىپرسيدم ، به من مىآموخت .
و از وقتى كه فهميده بود من در كشورشان ميهمانم و براى كار بدانجا رفتهام براى اين كه در سايهء سلطانى باشم كه نمايندهء پيامبر ايشان است مهربانى فوقالعادى با من مىنمود ( و اين بهانهء من براى اقامت در استانبول بود ) .
من به آن پيرمرد گفتم : من جوانى هستم كه پدر و مادرم را از دست دادهام و خواهر و برادرى هم ندارم و ميراثى از ايشان به من رسيده است پس با خود انديشيدهام كه به كسب و كارى بپردازم و قرآن و حديث ( كتاب و سنّت ) بياموزم به همين جهت به مركز اسلام آمدم تا دين و دنيا را بدست آرم .
پس آن پيرمرد خيلى مرا تحويل گرفت و به من گفت - آنچه را كه عيناً يادداشت كردهام - : بر ما واجب است كه تو را به چند علّت احترام كنيم :
اوّل آنكه ، تو مسلمانى و مسلمانان باهم برادرند .
دوّم آنكه ، تو ميهمانى و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده : « ميهمان را گرامى داريد » .
مزدوران انگليس، خاطرات همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامى (فارسى) — صفحة 15
مساهمون: هامفري (مستر همفر)
ص١٥